شعر خاقانی و بد فهمیِ ریاحی؟؟؟!!!

« درباره ی زبان مـــــردم آذربایجان » نوشته ی دکتر محمّد امین ریاحی را می خواندم .نمی دانم چرا ، امّا
ریاحی در همه یا بخشی از هر نوشــته اش گویی خود را ملـــزم می داند به « تُرک و زبان ترکی» بتازد . در
همین مقاله آورده است :
« نویسندگان متعصّب ترکیـه بدون هیچ دلیل ادّعا می کنند که زبان مردم آذربایجـــــــان و سرزمین های مجاور ،
از روز ازل ترکی بوده است. امّا چه جوابی دارنـد به این که، در هیچ متنی قبل از صفویه ، بیتی یا عبارتی تـرکی
از مردم آن مناطق دیده نشده. بلکه بـر عکس ، قرائن و اشارت موجود خلاف آن را ثابت می کند.مثلاًبرای قطران
تبریزی (درگذشته 465) وجود یک معشوق ترک در گنجه معــــمّایی بوده که آن غریبه از کجا به آن شهر افتاده
است و می گوید:
ای تُرک ! به گنجــــه از کجا افتادی؟ کاندر دل و جان من فکنـــــــدی شادی
یک بوسه مرا به مستی اندر دادی ای تـرک ! همیشه مست و خرّم بادی
خاقانی شروانی هم از ترکان به صورت عنصر بیگانه ای یاد می کند:
رسم ترکان است خون خوردن ، زِ روی دوستی خون من خورد و ندید از دوستی در روی من
از این شواهد در متون نظم و نثر فراوان است ...»
در این مجال فقط به تحلیل شعر خاقانی می پردازم و پاسخ بخش اوّل را به فرصتی دیگر وا می گذارم :
بیت بالا از این غزل عاشقانۀ خاقانی نقل شده است :
تُرک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من گر نگــــــــه کردی به سوی من ، نبردی سوی من
من بخایم پشت دست از غــم که او از روی شــرم پشت پای خویش بیــــــــــــــــند تا نبـیند روی من
رسم تُــــــــرکان است خون خوردن زِ روی دوستی خون من خورد و ندیــد از دوســـــــتی در روی من
بس که از زاری زبانـــــــــــم موی و مویـم شد زبان کو مرا کُشت و نیــــــــازرد از بـرون یــک مــوی من
تُرک بلغاری است قاقـــــــم عارض و قنــــــــدز مژه من که باشــم تا کمـــــــــان او کشــد بازوی من
تا ز دستم رفت و همـــــــــــزانوی نااهلان نشست شد کبــود از شانـــــــــــــۀ دست آینــۀ زانوی من
بوی وصلــــــش آرزو می کــــــردم ، او دریافت گفت از سگانِ کیست خاقــــــــــــانی که یابد بوی من.
ابتدا به شرح ابیات می پردازیم :
1ـ سن سن : تویی تو ، تو تو . در ابیات دیگر گوید :
نایب تنگری تویی ، کرده به تیغ هندوی سنقر کفر پیشه را سن سن گوی تنگری
کو شه طغان جود که من بهــــر اتمکی پیشش زبان بــه گفتن سن سن در آورم
توسن خوی: ناآرام
سو در مصراع دوم ؛ اوّلی در معنای طرف و دوّمی در معنای نور و روشنایی استعمال شده است .
2ـ خاییدن : جویدن . پشت دست خاییدن : پشیمان شدن و حسرت خوردن. حسرت می خورم کــه یار از
روی شرم ، به پشت پای خود می نگرد تا نگاهش به روی من نیفتد.
3ـ بیت سوّم که تأکید این نوشــــــــته بر آن مترتّب است اشاره دارد بـه رسم خون خوردن تُرک ها در قرون
ماضی ، به منظور پیمان محکم بستن. در ابیات دیگر از خاقانی می خوانیم :
خون خوری ترکانه ، کاین از دوستی است خون مخور ، تــــــــــــرکی مکن ، تازان مشو
خونم همی خوری که تو را دوستم ، بلی تُرک این چنین کند که خورد خون به دوستی
خاک توأم مرا چه خوری خون بـه دوستی جان منی مــــــــرا مکــش اکنون به دوستی
و گاهی با عنوان خوردی ترکان و خورد ترکانه به رسم خون خوردن ترک ها اشارت دارد:
گه گهی خوردی تـرکان طلبند که همه در رخ تـــرکان نگرند
خورد ترکانه عجب می سازند هندویی دو که مرا طبخ گرند
ندید از دوستی در روی من : از روی دوستی به من توجه نکرد.
4ـ موی شدن زبـــان : کنایه از بسیار گفتن ، مانند : مــــوی در آوردن زبان.و در معنی لاغر شدن هم آمده
است.
از ناله و زاری، زبانم مانند مو باریک شد و هر سر موی من زبان درآورد.زیرا یار مرا با جفای خود کشت و در
نظر مردم انگار سر مویی مرا آزار هم نداده است .
5ـ بلغاری: اهل بلغار .پوست بلغار و زیبارویان بلغار در ادبیات فارسی شهــــــــره اند.(معین) قاقم: حیوانی
گوشتخوار از تیره ی راسو که پوستی بغایت سفید و گرم دارد و بزرگان پوشند.در دیوان خاقــــــــانی مظهر
سفیدی است. قُنـــــــــدُز: نام ولایتی است نزدیک به ظلمات و نام جانوری شبیه به روباه، بعضی گوینـــد
جانوری است شبیه به سگ و در ترکستان بسیار است ، و بعضی دیگر گویند سگ آبی است و کنایـــــــه
از شب تاریک باشد . چه قنـــــــدز شب، سیاهی شب را گویند(برهان قاطع). در ادب فارسی مظهـــــــر
سیاهی است .
کمان : استعاره از ناز معشوق .
معشوق ترک زیباروی بلغاری من چهره ای بغایت سفید و مژگانی سیاه دارد، و من ناتوان تـــــــر از آنم که
نازش را بکشم و دلش را به دست آورم.
6ـ شانه ی دست : انگشتان دست به دندانه های شانه تشبیه شده است.
وقتی یار مــرا ترک کرده ، همنشین نااهلان شد، از کوفتن دست ، زانوی آینه کردارم را کبود کردم.
7ـ بوی اول : اثر و ردّ و نشان . بین بو و سگ ، ایهام تناسب وجود دارد.
راستی، ریـــــــــاحی چگونه از بیت سوّم غـــزلی عاشقانه ،که در شکایت از جفای معشوق به رسم پیمان
بستن ترک ها در سـده های گذشته اشارت دارد ، استنباط می کند که خاقانی ، تــــــــرک ها را عنصری
بیگانه می خواند؟! آیا جز این است که وی، مغــرضانه پیـــهِ گــــــرگ بر پیراهن خوانندگانش می مالد و آنها
را یک مشت بی سواد می داند که حرف های او را چون وحی مُنــزل ، بی چون و چـــــــــرا می پذیرند؟! یا
آگاهیِ غیرقابل اعتـــــــــماد وی در حدّی است که حتّی از درک و فهم معنا و مفهوم یک غـــزل ، آن هم به
این آسانی ،روانی و سادگی در می ماند؟!
ـ نقل مطالب این وبلاگ در مطبوعات جز با کسب اجازه ی کتبی و ذکر دقیق منبع غیر قانونی بوده و هر گونه حقی برای پیگیری های حقوقی در این خصوص ،برای نویسنده ی وبلاگ محفوظ است .