تبليغاتX
خشت و آینه

خشت و آینه
 
قالب وبلاگ

خمیربازی با کلمات

1

امروز شعر کمتر خوانده می شود. داستان از شعر پیشی گرفته است. تیراژهای دویست ، سیصدی هم فروش ندارد. میزان مطالعه پایین و در حدّ یک فاجعه است. این فاجعه در خوانش شعر در ابعادی وسیع روی می دهد. نقد ـ بُرج مراقبت هنر ـ فرو ریخته است. و در این آشفته بازار ، دغدغه ی «نان» و «نام» گریبان ناشر و  ناظم را دو دستی چسبیده ، ایپدمی « کتاب سازی» را شیوع داده است: کتاب سازی ناشر با پول زبان بسته ی ناظم. ناشر محترم پول می گیرد و هزار نسخه در دست ناظم می گذارد تا سال ها در اتاق های اجاره ای خاک بخورد و ناظم عزیز هم غم ِ پولِ به باد داده و هم عتاب شریک زندگی را یک جا تاب بیاورد و دم بربندد که : خودکرده را تدبیر نیست!

2

در شهر ما نیز کتاب هایی به زیور طبع آراسته که حقیقتاً اعتماد به نفس ناظم و ناشر آن ها ، ما را چنان دچار شگفتی و حیرت می سازد که مگو و مپرس! راستی چرا در شهر ما محافلی برای نقد و بررسی کتاب های چاپ شده نیست؟! شاعران و نویسندگان ، روزه ی سکوت گرفته اند و نهادهای  فرهنگی برای برگزاری جلسات نقد و بررسی کتاب گامی برنمی دارند؟!  

3

یکی از شیک و پیک ترین این کتاب ها ، کتاب « نغمه های عشق » ساخته و پرداخته ی آقای « علی صلاحلو ـ شاهد» است. کیفیت چاپ حرف ندارد. عالی است. با جلد رنگی و گالینگور. صلاحلو کارمند بانک صادرات است و چند ساخته درباره ی « کارمندانِ با صداقت بانک صادرات » دارد. از آن جمله : یارانِ با صداقت در بانک صادرات است ...

کتاب شامل دو فصل است: اشعار فارسی و اشعار ترکی.

و از ضعف هایی رنج می برد که تنها به مواردی اشاره می شود:

1ـ بیشتر نوشته های شاعر  ، نظم است تا شعر. برای نمونه صفحه های 72و 73و 75  را بخوانید. کافی است وزن را از این نوشته ها کم کنید و آن گاه با نثری معمولی رو به رو شوید.

2ـ اشکال وزنی : مثلاً در این بیت:

گه راه خوی ـ تهران ـ را در یک غزل پیموده ما        با مشعل شعر و غزل روشنگرایی می کنیم 

                                                                                                               (ص 31)

که باید « تهران» را به  صورت « تهرانه» خواند تا وزن اصلاح شود. علاوه بر این ، بیت نامفهوم است. ترکیب های « روشنگرایی کردن » و « آب طلایی کردن» نیز قابل تأمّل است.

یا در این بیت :

    گاهی به طنز و گه به ناز ، گاهی به معنا گه نیاز        

    گاهی به سوز و ساز او نغمه سرایی می کنیم  

حرف « ز» در کلمه ی « ناز» اضافی است. وزن ، مستفعلن (4بار) بوده و از اوزان دوری نیست. علاوه ، تناسب « طنز و ناز» و « معنا و نیاز» قابل فهم نیست.

یا حرف «ز» در کلمه ی « امروز» در این بیت ، وزن شعر را به هم زده است:

پاک زن باشد گر امروز دختر دیروزِ ما             حرمتش واجب بُوَد چون مادر فرداست زن

                                                                                                     (ص 58)

3ـ اشکال قافیه :

قافیه کردن « غنچه و بچّه » در این بیت:

خنده زد در باغ زهرا غنچه ای              بر علی حق داده دختر بچّه ای

                                                                                 (ص 48)

یا قافیه کردن « عاشورایی و سفیانی » در بیتِ:

زنده باد آئین عاشورائیان          مُرده بادا جملگی سفیانیان

                                                                    (ص 50)

کافی است یای الحاقی را از آخر کلمات برداریم و دریابیم که « عاشورا » و « سفیان» هم قافیه نمی شوند. به جای « جملگی » هم می شد از « جمله ی » بهره برد.

4ـ ضعف تألیف :

اهل کوفه خامه هاتان بشکند          دستتان با نامه هاتان بشکند

                                                                            (ص 49)

پر واضح است که بر خلاف خامه و دست ، نامه شکستنی نیست !

یا در جای دیگر :

      ذکر نامش زنده بی جان می کند ...

منظور اصلی ناظم این است که ذکر نامش، بی جان را زنده می کند ؛ در حالی که عکس این معنا هم به ذهن خطور می کند که : ذکر نامش ، زنده را بی جان می کند!

یا در این بیت ، نام هایی را از شهر خوی ردیف می کند و می گوید:

«طایر» و «تجلیل»و «تائب»، « مرغ حق» و « واقفی»          

از « نمازی» ها، « امینی» ها  فراوان است خوی

                                                          (ص 15)

منظور اصلی ناظم این است که « در خوی از این بزرگان فراوان است» ، در حالی که نبود حرف اضافه ی « در» قبل از کلمه ی « خوی » به اقتضای ابیات قبل ، « خوی فراوان است » فراوان بودنِ شهر خوی را به ذهن می آورد.

یا حذف « بر» در این بیت ، قبل از کلمه ی « سرم » :

دست من وَ دامن پر مهر تو            سایه ی رحمت سرم افکن هما

                                                                               (ص16)

5 ـ وجود جمله ها و ابیات بی معنا :

دفتر عمرم سه شمار از چهل             قامت سروم شده از غم دو تا

                                                                               (ص16)

یا در این مصراع :  عالِمه نارفته بر مکتب شده (ص 48)

مصراع اوّل  در بیت اول و مصراع اخیر به چه معناست ؟!  از آن گذشته ، چرا « عالمه» ؟ چرا «عالِم» نه ؟! مگر قواعد عربی در فارسی هم نافذ است ؟!

4

نکته ی آخر این که : دوستان قبل از چاپ و نشر کتاب بهتر است با اهالی شعر و ادب مشورت و از رهنمودهای بزرگان این وادی استفاده کنند تا کتاب بی کم و کاستی را وارد بازار کتاب نمایند . وگرنه آوردن چند نام و تمسّک به تأیید گرفتن از این قبیله (رجوع کنید به مقدمّه ی کتاب!) ، کتابِ پر نقص و ایراد ما را از عیب و نقص بری نخواهد ساخت!  

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:13 ] [ امیرحسین توسل ]

دوهفته نامه ی فرهنگ شمس ، سال اول ، دوره ی جدید ، شماره ی 1 ، صفحه ی 3

نقد( Criticism )  در لغت تمیز سره از ناسره یا نیک از بد است . و در اصطلاح علم یا فنّی است که به توصیف ، توجیه ماهیت و نیز معیارهای شناخت آثار هنری یا تجزیه و تحلیل و تفسیر و در نهایت ارزیابی آن ها می پردازد.

نقد ، نفی نیست. تخریب نیست. اصلاح است. داوری یا دادن معیارهایی برای داوری. نقّاد آگاه و بیدار دل و بی غرض ، به مدد علم و منطق مانع از آن می شود که گزافه گویی ، کالای بی ارج و بهایی را به خواننده تحمیل کند. به بیان دیگر  نقد ، تهذیب و ترقّی یک اثر است.  

بعضی ، نقد را حربه ی عاجزان می دانند که چون از نعمت آفرینش اثری در خور بر نمی آیند ؛ به خرده گیری و مو از ماست کشیدن مشغول اند. بعضی  بحث در نیک و بد اثر را در اختیار مؤثّر می دانند و مدّعی اند که تنها آفریننده ی اثر ، حق اظهار نظر دارد. امّا واقعیّت آن است که نقد راستین ، خود نوعی آفرینش است ؛ سازنده ، مفید و مهم است.

2

اخیراً دوستان باسواد من در « دارالصفای خوی» ، نقدی محتاط بر عمل کرد مطبوعات خوی در انتخابات کوک کردند. غافل از این که نقد در جامعه ی ما از قبل مُهر بدبینی و برتر بینی خورده است و سبب می شود قلم داری ، کار را به کارزار و نسیمی را به گردباد بدل کند که صد البتّه نه زیبنده ی قلم است و نه برازنده ی عقل. خاصه که در این منازعه ، « ادب » مغفول ترین و مهجورترین اصل اساسی است.(قلم زدن گفته اند نه قلم کردن !!! )

3

راستی چرا؟! چرا نقد در شهر ما دچار کم خونی است؟! چرا بعضی از دوستان ( بخوانید خیلی از ما) از نقد حتّی منصفانه و راستین اش آن گونه می ترسیم که جنّ از بسم الله؟! مگر نه این است که در این شهر وقتی مطبوعه ای سر از باجه ی روزنامه فروشی درآورد و به دلربایی پرداخت ، مطمئنی انتخابی در راه است و آن مطبوعه ، نقش کارچاق کنی صاحب امتیاز یا وابسته ی او را بر گردن می گیرد. می فهمی که : نوعی شیپور زدن در شهر!!!

مگر می توان فضای نامناسب بعضی از مطبوعات شهر را در روزهای انتخابات (و حتّی قبل از آن ) از یاد بُرد و فُحش و بد و بیراه ها ( بخوانید: میراث مکتوب شان !!!) را انکار کرد؟!

چرا بیشتر مطبوعه های ما با عناوین دهان پُر کن پشت باجه ی روزنامه فروشی ها جا خوش می کنند و هر گاه ، همه را ورق زدی و دقیق که شدی ؛ احساس می کنی پشت این همه مطبوعه ، یک نفر نشسته ، مطالب را از این طرف و آن طرف جمع کرده و به زیور طبع آراسته. شکل و مطلب ، همه یکی اند. صفحه ی اوّل : تیتر اخبار و چند آگهی ؛ صفحه ی دوّم خطابه های مسئولین شهر ـ وام گرفته از سایت ها یا روابط عمومی ادارات ـ و مابقی صفحات یا آگهی اند یا Copy از دنیای مجازی و Paste به مطبوعه .

در می مانی که : این همه مطبوعه ، بود و نبودشان چه تفاوتی به حال فرهنگ شهر و مردم این شهر دارد؟!

بعله عزیز من! مگر می توان در روز روشن قلم زد و غوره ای بود که ادای مویزهای شیرین و خوشمزه را درمی آورد و خلق الله را دعوت می کند که سر زیر برف کنند و دنیا را به همان کوچکی وسعت دیدمان تصوّر نمایند!

4

خودباوری اغراق آمیز دُن کیشوتی وارمان در امکان تغییر فوری چهره ی شهر مبارک مان باد . امّا سخن قلّه ی باورنکردنی حماسه را دریابیم که :

یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست       نه افزود بر کوه و نه کُه نه کاست

من آن مرغم و این جهان کوه من         چو رفتم ، جهان را چه اندوهِ من؟

5

بگذریم ... به قول دوست ، بهار است . بیا شکوفایی از سر گیریم و گُل از گِل وجود برویانیم که : قد افلح من زکّاها و قد خاب من دسّاها .

                                                                            یا علی ـ التماس دعا

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:26 ] [ امیرحسین توسل ]

تحلیل گران انتخاباتی بدنبال چه هستند؟

نوشته ی : محمد صفاجو

خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد ( ن والقلم وما يسطرون ) بر طبق اين آيه شريفه ما نيز به قلم اين امانت بزرگ الهي سوگند ياد نموده ايم كه به جز حقيقت چيزي بر قلمهايمان جاري نشود و در جهت تنوير افكار عمومي كوشا باشيم و به مصداق فرمايش حضرت امام (ره) مبني بر اينكه مطبوعات در بيان حقايق آزادند بايستي بگويیم كه متاسفانه اخيراً افرادي در عرصه هاي مطبوعاتي پيدا شده اند كه انتشار اين نشريه را موي دماغ برای خود عنوان نموده و با تحلیل های واهی ، نشریه خودشان را به رخ جامعه می کشند ؟! و از ارائه هر گونه مطالب نادرست و غیر واقعی  كوتاهي نمي نمايند ؟! انتشار هفته نامه خوی  گامي است هر چند جزئي در جهت توسعه فرهنگي و اعتلاي نام اين شهرستان و انعكاس حقايق و واقعيتها. اما اين عزيزان و بزرگواران  به ظاهر تحلیل گر !!!! كار را به جايي رسانده اند كه جذب  آگهي و مصاحبه هاي اخذ شده توسط این نشريه را که کاری است مورد پسند قبول ندارند ؟! و در صدد هستند كه توان خود را با چيدن سنگهاي قد و نيم قد به رخ ما كشيده و فتيله پيچمان نموده و فضای سالم ایجاد شده توسط این جریده را در میان سایر نشریات را متشنج سازند !در حاليكه غافل از اين امر هستند كه مردم فهيم و قدرشناس اين شهر خود بهائي مضاعف به حاصل تلاشهاي انسانهاي صادقي كه در عرصه هاي مطبوعاتي فعاليت ميكنند مي دهند .

هفته نامه خوی  به عنوان  یکی از نشریات برجسته استان آذربایجانغربی   همواره به عنوان پل ارتباطی میان مردم و مسئولین عمل کرده و می کند   . ذکر برخی کاستیها ، انتقاد و شفافیت  اطلاع رسانی خود گویای این حقیقت مبرهن است  که این نشریه   همواره به نوبه خود توانسته  در تعامل میان مردم و مسئولین ساعی باشد . اینکه گاهاٌ مشکلات برخی از همشهریان عزیز و ارجمند در موارد مختلف  به نوعی منعکس می شود  به خاطر بی احترامی و یا تخریب  هیچ فرد یا مسئولی نیست  بلکه هدف از انعکاس  و ارائه مشکلات ، به نوعی حل و فصل آلام مختلف همشهریان  است و ما همواره  خداوند متعال را شاکریم  که به نوبه خود توانسته ایم  در این راه به موفقیتهای  ارزنده ای دست یافته  و مسئولین دلسوز و صادق شهرستان خوی  نیز همواره رافع مشکلات  مردمی بوده و هستند .

این نشریه  شاید جزو نشریاتی  باشد که همواره در طول انتخابات های مختلف و در جهت باشکوه برگزار شدن آنها و   تشویق و ترغیب مردم برای حضور در صحنه کوشا بوده و هست و افتخار می کند به اینکه  همیشه همراه  مسئولین دلسوزی بوده که در جهت خدمت به این مردم تلاش می نمایند . هفته نامه خوی  همچنانکه  در طول سالهای  اخیر نیز به وظیفه ذاتی خود عمل نموده و ضمن انتقاد از برخی از مسئولین ، عملکرد  ضعیف آنها را نیز زیر سئوال برده است باز هم به این مسیر فرهنگی مطبوعاتی خود ادامه خواهد داد و خداوند متعال را بسی شاکر است چرا که همواره مسئولین در مقابل انتقادهای مطرح شده از سوی این نشریه ، هیچ گونه واکنش منفی از خود نشان نداده اند و آنچه در توان داشته اند در صدد اصلاح کاستی ها  بر آمده اند .

ما بر خود می بالیم چرا که در طول 4 سال اخیر این نشریه  همواره حامی نماینده ای بوده است  که از هیچ تلاشی در جهت رشد، توسعه و ترقی شهرستان خوی کوتاهی ننموده و مردم شریف و شهید پرور این شهرستان با حضور گسترده خود در نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی نشان داده اند که دکتر حسینی صدر دانشمندی به تمام معناست که با تلاشهای گسترده و شبانه روزی خود ، دریچه های نوینی به روی توسعه ، عمران و آبادانی این شهر گشوده  و مردم نجیب این دیار بیش از پیش ، لذت شیرین توسعه و ترقی را می چشند .  این نشریه در ایام انتخابات نیز با درج مطالب از کاندیداهای مختلف به خوبی نشان داد که کاملا و بی طرفانه وارد این عرصه های  انتخاباتی شده است تا  برخی ها به زعم خود خیال نکنند که دکتر حسینی صدر این نشریه را خریده است !و پس از موفقیت این فرزانه کم نظیر در تاریخ خوی  نیز با درج تیتری تحت عنوان ( نام حسینی صدر برای هیمشه در تاریخ خوی ماندگار شد ) نشان داد که با  همواره با منتخب مردم بوده و ضمن حمایت از ایشان در جهت تحقق  آرمانهای بزرگ این شهر مبنی بر توسعه ، عمران  و آبادانی ، باز هم به ذکر حقایق  و اقعیتهای خود در زمینه پیشرفت این دیار همیشه سرافراز تاریخ خواهد پرداخت  . برگزاری سالم این دوره از انتخابات که در نوع خود جالب توجه و شایسته تقدیر و تشکر بود نشان داد که مسئولین مختلف اعم از هیات اجرایی و هیات نظارت بر انتخابات تا چه حد به سالم برگزار شدن این دوره از انتخابات تاکید می ورزیدند و تائید صحت انتخابات این دوره در مرحله اول توسط شورای محترم نگهبان مهر تائید ی بر این امر گذاشت که انتخابات در شهرستانهای خوی و چایپاره از جمله سالمترین انتخاباتها بود . بایستی تقدیر و تشکر نمود از زحمات کلیه عزیزان به ویژه جناب آقای عماری معاون محترم استاندار و فرماندار تلاشگر و توانمند این شهرستان که ضمن برگزاری سالم انتخابات از آراء این مردم همیشه در صحنه حفاظت نمود .

قدر مسلم مردم عزیز این شهرستان به خوبی می دانند عرصه مطبوعات و فعالیت در آن هنر خاص خود را دارد و کسانی وارد این وادی  می شوند که در خود توان برخورد با مسائل مختلف جامعه را داشته باشند . متاسفانه در شهرستان خوی برخی ها با دست یافتن به مدارکی  اعم از مدارک علمی و دوره ای ، خود را به مقام تحلیل گری رسانده  و با پیش بینی ، پیش گویی و نظر دهی در صدد تنویر نادرست افکار عمومی بر آمده اند! و با استفاده از الفاظ و بازی با کلمات به زعم خود خواسته اند از آب گل آلود ماهی گرفته و سیا ست های خود را به صورت یکجانبه  و یکجا به کل جامعه رواج  دهند !!  اما نمی دانند که این نشریه تلاشش بر این بوده که این دوره از انتخابات باشکوه برگزار شود و از اول نیز معتقد بوده که دکتر حسینی صدر نماینده مردم خوی و چایپاره همواره در خدمت توسعه و ترقی این شهر بوده و هست و مردم عزیز نیز با آراء قاطع خود به خوبی در انتخابات صحه گذاشتند .

جای سئوال اینجاست آنهایی که دم از مطبوعات زده و با نظر های غیر کارشناسی و من درآوردی و با تشکیل گروههای تحلیلی  غیر مرتبط ، سعی در افکار ربایی می کنند آیا می دانند که همواره گردانندگان نشریه  از جمله مدیر مسئول و سردبیر همیشه در خدمت  تلاشگران آبادانی خوی بوده اند ؟  جالب است  زمانی که برخی از مطبوعات در فکر ایجاد تفاهم و همدلی ما بین مسئولین و تشویق و ترغیب مردم  جهت حضور در انتخابات مجلس نهم بودند اینگونه عزیزان و بعضی از نشریات کجا حضور داشتند  ؟!! آیابرخی از عزیزانی که نقش مطبوعات خوی را در این دوره از انتخابات کم رنگ عنوان می کنند نمی دانند که نشریات واقعاٌ  به وظیفه ذاتی خود عمل نموده و گامهای بسیار مهمی در جهت گستردگی حضور مردم در این دوره از انتخابات برداشته اند ؟هر چند که در این میان بداخلاقیهایی نیز در برخی از مطبوعات مشاهده شد اما نباید این مساله را به کل نشریات عمومیت داد ؟!

متاسفانه برخی از عزیزان تازه به دوران رسیده آیا می دانند که عده ای از خبرنگاران صادق و فعال در این شهر( همچون کرمانشاهی و حسن زاده ) ، در این دوره از  انتخابات تمام توان و تلاش خود را صرف انتشار نشریات و اطلاع رسانی دقیق نموده بودند!وآیا می دانند که مسئولین محترم شهر نیز آشنایی کاملی با مطبوعات دارند ؟!

منبع :

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 16:34 ] [ امیرحسین توسل ]

روزنامه فریاد  زندگی است. صدایی است که از پیکر جانداری بلند می شود. و نبضی است که می زند و حرکت می کند؛ و روزنامه نگار نیز پلیس اجتماع است. (امیل زولا(

نقش مطبوعات در جامعه بر کسی پوشیده نیست. امروزه مردم عادی جوامع، بخش عمدة معلومات خود را مرهون اوقاتی هستند که برای مطالعه رسانه‌های نوشتاری صرف می‌کنند و این حقیقت آن‌گاه نمود بیشتری می‌یابد که مشاهده می‌کنیم اکثریت کودکان، نوجوانان و جوانان و حتی میان سالان کشورمان، معلومات مذهبی و سیاسی خود را بیش‌تر از مطبوعات ـ به دلیل فراگیری و تنوع آن ـ فرا می گیرند. از طرف دیگر، همگان بر این نکته اذعان دارند که امروزه مطبوعات بر جریان قدرت‌های سیاسی کشورها و در امر انتقال آن‌ها، بسیار تأثیرگذار هستند و شاید به همین دلیل است که عموم قدرت‌های سیاسی در کشورها می‌کوشند دست کم یک یا چند نشریه و روزنامه را که حکم تریبون آرا و نظرات آنها را داشته باشد، برای خودداشته باشند.

تنها با یک نگاه گذرا به تاریخ سیاسی قرن اخیر می‌توان دریافت که بسیاری از منازعات و کشمکش‌های سیاسی در جهان چه در ابعاد داخلی آن و یا ابعاد بین‌المللی، با یاری و یا هدایت و پرچم داری مطبوعات تبدیل به جریانات قوی سیاسی شده و یا تعدیل و حتی خاموش گردیده‌اند. در شهرستان خوی نیز دوران شکوه مطبوعات به دوره 15 ساله مشروطیت تا انقراض سلسله قاجار برمی گردد. زمانی که روزنامه مکافات در سال 1327 هجری قمری به مدیریت میرزا آقاخان مرندی، هفته نامه اصلاح به مدیریت علی حسین زادۀ خویی به سال 1289 (1329 ق) ، هفته نامه کارگر به صاحب امتیازی و مدیریت میر مهدی ماکویی به سال 99/1298 (1338ق)، هفته نامه برید شمال به مدیریت بابا معصوم زاده به سال 1300 شمسی (1340 قمری) ، هفته نامه سرحد در سال1303، روزنامه شفق در سال1290، هفته نامه نجات در سال 1329 ه.ق (1289)، فریاد به سال 1290 خورشیدی، مرزدار به صاحب امتیازی و مدیر مسئولی لطیف زاهدی و هفته نامه ندای حق به مدیریت کاظم مرندی در سال 1293 (1333ق) در این شهر تاریخی منتشر می شدند.

هم اکنون نیز هفته نامه های خوی، اورین خوی، ندای خوی، اقتصاد آذربایجان و دوهفته نامه های دارالصفا، مهر چالدران و فرهنگ شمس و ماهنامه اندیشه فرهنگی و فصل نامه بهارستان سخن در شهرستان خوی منتشر می شوندکه انتخابات مجلس نهم که در اسفندماه سال1390 برگزار شد، مدیران مسئول دو نشریه اقتصاد آذربایجان و فرهنگ شمس به عنوان کاندیدا در این انتخابات شرکت کردند و هفته نامه اورین خوی نیز عملا برای فعالیت انتخاباتی در اختیار یک کاندیدای دیگر قرار گرفت و تقریبا مطبوعات خوی به عرصه رقابت کاندیداها تبدیل گشت.

بعد از اتمام انتخابات، با خبر شدیم یکی از  سازمان های مردم نهاد خوی به نام «خانه فرهنگ و اندیشه شمس تبریزی» با تشکیل میزگردی با حضور جمعی از کارشناسان علوم ارتباطات و رسانه و منتقدان اجتماعی، به بررسی نقش مطبوعات خوی در انتخابات مجلس نهم پرداخته است که با توجه به محتوای این میزگرد، بر آن شدیم تا ماحصل آن را خدمت شما خوانندگان محترم تقدیم کنیم. امید است مورد استفاده دست اندرکاران امر قرار گیرد.

معرفی شرکت کنندگان در میزگرد:

 1ـ شهریار گلوانی ـ کارشناس ارشد مترجمی زبان انگلیسی و منتقد مسائل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی

2ـ کاظم قاسمی ـ کارشناس ارشد علوم ارتباطات اجتماعی ، مدرس دانشگاه، عضو انجمن متخصصین روابط عمومی ایران، سردبیر دوهفته نامه مهر چالدران، مدیر عامل آکادمی علمی و آموزشی عصر ارتباط

3ـ حامد کاظم زاده خویی ـ دانشجوی کارشناسی ارشد علوم ارتباطات اجتماعی، با  بیش از 12 سال سابقه خبری و همکاری با خبرگزاری های ایسنا، فارس، برنا و روزنامه های خورشید ، جام جم ، اطلاعات و هفته نامه های محلی 

4ـ سعید فرجی خویی ـ مدیر عامل  سازمان مردم نهاد «خانه فرهنگ و اندیشه شمس تبریزی»

 

  جناب آقای گلوانی! به عنوان اولین سوال، بفرمائید جامعه چیست و مطبوعات در آن چه وظیفه ای را بر عهده دارند؟

شهریار گلوانی: اساساً «جامعه» به گنگواژه ای سهل و ممتنع بدل شده و از این رو  تعریف مشخصی که مورد وثوق و قبول اندیشمندان حوزه علوم انسانی به طور عام و جامعه شناسان به طور خاص واقع شود، در اختیار نداریم  لذا  به نظر می رسد مراد آنچه که مربوط به این بحث و نقش مطبوعات می شود، «جامعه مدنی»civil society  است زیرا در جوامع وظیفه محور در واقع نقش مطبوعات همچون نقش انتخابات و سایر امور مشارکتی انجام وظیفه در راستای  منویات قدرت مستقر ِ فائق است که خود موضوع بحث علیحده ای است و طرح آن در این مقام هم موجب  اطاله کلام و هم باعث غلبه حاشیه بر متن می شود.  از زاویه نگرش انتقادی اگر جامعه را مثل یک هرم در نظر بگیریم، دولت و جامعه مدنی بخش میانی و راس هرم را تشکیل می دهند و مردم در قاعده هرم  قرار دارند.  اگر مردم بتوانند در  احزاب و اتحادیه ها و صنوف مربوط به منافع عمومی خود سازمان یابند آنگاه یک گام بلند و اساسی به سوی مدنیت برمی دارند و تریبون های ویژه خود را تاسیس می کنند که یکی از آنها و البته مهمترین آنها مطبوعات هستند و دقیقا  ًاز این روست که مطبوعات را به مثابه رکن چهارم دموکراسی در نظر می گیرند، یعنی در نظام های دموکراتیک  قانون اساسی ، نظام پارلمانی (مجلس) ، احزاب سیاسی و مطبوعات آزاد چهار سازه اصلی هستند  اما در  نظام های غیر دمکراتیک اعم از سلطانی، استبدادی، فاشیستی  و توتالیتر نقش مطبوعات صوری و زرد بوده قادر به ورود به مباحث بنیادی نیستند.  بنابر این مطبوعات آزاد فی الواقع  نقش بسیار مهمی در  اطلاع رسانی ، آگاهی بخشی ، به روز کردن یا به روزآمد نمودن دانسته ها ، اطلاعات عمومی و مردمی ، فرهنگ سازی عمومی در ابعاد سیاسی و اجتماعی و غیره و جهت دهی و تنویر افکار عمومی را به عهده دارند. به خصوص در جوامعی که احزاب سیاسی وجود نداشته و فعالیت احزاب سیاسی تعطیل باشد متاسفانه مطبوعات نقش احزاب سیاسی و وظیفه و رسالت آنان را نیز به عهده می گیرند.

جناب آقای قاسمی! به نظر شما در انتخابات مجلس نهم، مطبوعات خوی چه نقشی را ایفا کردند؟

کاظم قاسمی: به نظر بنده درمیان مطبوعات خوی، نقش دو هفته نامه فرهنگ شمس و هفته نامه اقتصاد آذربایجان کاملا مشخص بود و هفته نامه های اورین، خوی و دو هفته نامه مهرچالدران نیز نقش ویژه ای داشتند که قابل تامل و بررسی است. هفته نامه اورین که قبلا یکی از نشریات پرطرفدار و وزین خوی بود متاسفانه در ایام انتخابات مورد سوء استفاده انتخاباتی قرار گرفت، هفته نامه خوی به دنبال کسب درآمد بود و هفته نامه مهرچالدران نیز وارد میدان سیاست نشد، بلکه تنها به وظیفه اطلاع رسانی خود پرداخت.

آقای کاظم زاده، به نظر شما آیا وظیفه نشریات فقط اطلاع رسانی است؟

حامد کاظم زاده: نظر بنده کار نشریه اطلاع رسانی صرف نیست. نشریه بایستی علاوه بر اطلاع رسانی، جریان سازی نیز بکند. تمامی نشریات خوی به نوعی در انتخابات اخیر جریاناتی را ایجاد کردند که شاید نتوان جریان سازی مثبت بر آنها نام نهاد و متاسفانه در خصوص اطلاع رسانی نیز بعضی از مطبوعات ما نتوانستند به وظیفه ذاتی خود عمل کنند و عملاً تبدیل به شخصی نامه شدند. به عنوان مثال دو هفته نامه فرهنگ شمس و هفته نامه اقتصاد آذربایجان کاملا در این مقوله قرار گرفته بودند و هفته نامه ندای خوی و دو هفته نامه دارالصفا نیز نزدیک به 50 درصد مطالب خود را به شخص و کاندیدای خاصی اختصاص داده بودند. علاوه بر این، بزرگترین ایراد برخی از نشریات خوی در آن برهه خاص، عدم رعایت اخلاق انتخاباتی بود به طوری که به راحتی انواع تهمت ها به اشخاص زده می شد بدون اینکه سندی در این خصوص ارایه شود. همچنین، اصول روزنامه نگاری به هیچ عنوان رعایت نگردید. به جرات می توان گفت نشریات خوی به جای اینکه خودشان در انتخابات موثر باشند، کاملا تحت تاثیر انتخابات قرار گرفتند و این آفت به راحتی مشهود بود. به عنوان مثال، هفته نامه خوی به دید تجاری به این قضیه نگاه کرد و اقدام به چاپ مقاله و عکس اکثر کاندیداها نمود. هفته نامه ندای خوی نیز در چند شماره اقدام به چاپ مقاله یکی از کاندیداها نمود و در شماره بعدی مطالبی از دیگر کاندیدای انتخابات منتشر کرد و موضع دوهفته نامه دارالصفا نیز مشخص بود که طرفدار کدام کاندیداست و دو هفته نامه مهر چالدران نیز به  اطلاع رسانی صرف پرداخت.


مطبوعات در برگزاری انتخابات چه وظیفه ای بر عهده دارند و مطبوعات خوی تا چه حد به وظیفه خود عمل کردند؟

گلوانی: در خاتمه پاسخ به سوال نخست گفتم که متاسفانه مطبوعات نقش احزاب سیاسی را در غیاب آنها به عهده می گیرند ، همین جا اضافه کنم  که چون  انتخابات امری کاملا سیاسی است و سیاست هم گرایش به دوری از  اخلاق دارد، بنابر این مطبوعات هم خواه و ناخواه دچار این بلیه می شوند و نمی توانند دامن خود را از این پلشتی برکنار نگهدارند. اینکه در روزها و ماه های پیش از آغاز تبلیغات انتخاباتی،  همه مسئولین بر رعایت اخلاق تاکید می کردند، نشانه این است که می دانستند چه بهمنی به راه افتاده و جامعه را تهدید می کند. این امر مختص کشور ما نیست و در اکثر کشورهای نولیبرال که اتیکت های ظاهری لیبرالیسم قرن نوزدهمی را کنار گذاشته اند نیز صادق است. گرچه عموما ً از سیاست مبتنی بر اخلاق سخن به میان می آید، اما باید گفت این ادعا ها در عمل رنگ می بازند و مدعیان برای خدمتگزاری و نوکری مردم (!) از هیچ، به قول خودشان، معصیتی رویگردان نمی شوند. البته از انصاف به دور است که رفتار و منش موقرانه بعضی از کاندیداها را نادیده بگیریم اما استثناها هیچ گاه نافی قاعده نیستند. همچنان که قبلا ً هم گفتم سیاست، معطوف به کسب قدرت بوده و دراینجاست که دروغ گفتن و تهمت زدن، وعده های پوچ دادن، فریب کاری و نیرنگ و خدعه  ابزارهای اصلی سیاست بازان به شمار می روند و درنتیجه، سیاست عملاً در مقابل اخلاق قرار می گیرد. در این مقام وقتی نشریه ای وارد دنیای انتخابات می شود، خود به خود به ابزار سیاسی تبدیل می شود. یعنی وقتی نشریه ای عنوان می کند که من نشریه ای فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی هستم و در عمل تریبون و ابزار دست کاندیداها می شود، آن زمان است که از وظیفه ذاتی خود تخطی کرده است. در چنین شرایطی نشریات به جای تنویر عقول به تخدیر آن می پردازند. دکارت می گوید: «عقل داشتن کسی، به منزله ی عاقل بودن آن فرد نیست» در دنیا انسان های عاقل زیادی آمده و رفته اند اما مهم این است که بدانیم چقدر عاقلانه فکر کرده و رفتار عاقلانه داشته اند. برای عاقلانه تفکر نمودن، متدولوژی خاصی نیاز است.  این  متدولوژی دارای اصل های متعددی است که لاجرم نشریات باید جهت تنویر افکار عمومی بدان پایبند باشند. اهم این اصول یکی تمایز و دیگری وضوح است. بدون این دو، هر کس دچار شک و تردید خواهد شد. شما چطور می توانید مثلا ًدر باره مثلث، برهانی اقامه کنید و آن را از دیگر اشکال هندسی متمایز کنید؟ این امر در خصوص نقش نشریات هم صادق است. یعنی برای اینکه شناخت مکفی از کاندیدایی در اختیار عموم قرار گیرد  بایستی او را از کاندیداهای دیگر متمایز کرد و به روشنی و وضوح برنامه های او را با توجه به حیطه اختیاراتش تبیین نمود. به عبارت دیگر، این نماینده باید برنامه ویژه ای داشته باشد که از دیگران متمایز باشد. حال وقتی شعار همه کاندیداها یکی است و یکسان سخن می گویند مردم قادر به تفکیک  نبوده و نشریات خوی هم با عدم ارائه برنامه های کاندیداها عملا ً از راسیونالیسم و عقلانیت مطبوعاتی دور شدند و به جای عرضه گزاره های توصیفی به صدور گزاره های تجویزی پرداختند.

آیا مطبوعات خوی در افزایش میزان مشارکت مردم در انتخابات، نقشی داشتند؟

قاسمی: به نظرم نقش آنها خیلی کم رنگ بود و شاید بتوان گفت، نقش هفته نامه اقتصاد آذربایجان آن هم به خاطر تیراژ بالایی که داشت در این بین بیشتر بود و بقیه نشریات کمتر در این امر تاثیر گذار بودند. چرا که به دلیل غلبه سنت در جامعه خوی، این رهبران فکری بودند که توانستند در جمع آوری رای برای کاندیدای خاصی موفق عمل کنند نه مطبوعات. به جرات می توان گفت مطبوعات خوی در هیچ یک از حوزه ها موفق عمل نمی کنند به غیر از هفته نامه اورین که زمانی در حوزه ادبیات فعال و موفق بود. و در حوزه سیاست نیز این مطبوعات فقط به ابزاری در دست اهالی قدرت تبدیل شده اند. شاید در طول تاریخ نتوان نشریه ای را یافت که شخصی نامه یا آگهی نامه انتخاباتی باشد اگر هم باشد حداقل من ندیده ام، البته اگر بخواهیم نقش مطبوعات خوی در انتخابات اخیر را به تفکیک بررسی کنیم، باید بگوییم فرهنگ شمس به عینه ثابت نمود که صرفا به خاطر انتخابات وارد عرصه مطبوعات شده بود و اقتصاد آذربایجان هم فردی عمل کرد و عملکرد مشابهی با فرهنگ شمس داشت. دوهفته نامه دارالصفا هم، چون مدیر مسئولش از اهالی قدرت است، تا حدودی چنین نقشی را ایفا می کرد اما وجود شخصی همچون آقای رضا حسن زاده در سردبیری آن باعث شد این بحث چندان مشهود نباشد، گرچه ممکن بود با ثبت نام آقای دکتر سیدتقی کبیری، دارالصفا نیز انتخاباتی شود اما با این حال، این نشریه توانست وظیفه اطلاع رسانی خود را تا حد قبول ایفا نماید و در مورد عملکرد دوهفته نامه مهر چالدران نیز باید دوستان نظر بدهند.

در سایر بخش ها چطور، آیا مطبوعات محلی خوی به وظیفه اصلی خود پرداخت می کنند؟

کاظم زاده: نقش اصلی مطبوعات پیگیری امور است. رسانه ها و مطبوعات باید بتوانند به عنوان واسط بین مردم و حکومت عمل کنند و خواسته های طرفین و نتایج را به راحتی منتشر سازند. اما متاسفانه بنا به دلایل متعدد، ـخواسته یا ناخواسته ـ قادر به پیگیری امور سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حوزه های فعالیت خود نیستند در حالی که رسیدگی و پیگیری امور جاریه کشور و شهرستان یکی از وظایف آنهاست. البته باید شرایطی فراهم شود که مطبوعات محلی به وظایف ذاتی خود عمل کنند. مقدمات این امر را مطبوعات محلی و مسئولین شهری به کمک هم باید فراهم کنند.

چرا مطبوعات خوی نمی توانند به صورت تخصصی به مسائل مختلف بپردازند؟

گلوانی: شاید دلیل اصلی آن، نبود افراد متخصص در زیر مجموعه آنهاست در حالی که در شهر ما افراد و متخصصان بالقوه زیادی هستند که می توانند به صورت تخصصی در مورد مسائل مختلف قلم بزنند، اما نشریات به علت پائین بودن توان مالی از یک سو و بالا بودن ریسک نوشتن از سوی دیگر، نمی توانند با آنها همکاری کنند، برای رفع این مشکل به نظر می رسد، مسئولین ذیربط بدون هیچ گونه چشم داشتی ، تاکید می کنم بی هیچ چشم داشتی، باید به نوعی حامی مالی و معنوی آنها باشند، چون اولاً به قول سعدی: به دست آهن تفته کردن خمیر/به از دست بر سینه پیش امیر.  و ثانیا ً نویسنده و فعال مطبوعاتی تنها زمانی می تواند بهترین ها را نوشته، خلق و ارایه نماید که آرامش فکری و امینت اجتماعی داشته باشد، اگر متولیان فرهنگی و مسئولین طراز اول شهر مثل فرماندار، شهردار، امام جمعه و رئیس اداره ارشاد و... مبلغ و درصد اندکی از اعتبارات خود را به حمایت از نشریات مستقل اختصاص دهند، در آن صورت، نشریات می توانند حداقل فکرشان از بابت تامین هزینه های جاریه آسوده بوده و با آرامش فکری به وظیفه اصلی خود عمل کنند.

کاظم زاده: به جرات می توان گفت: برخی مسئولین شهری با مطبوعات آشنا نبوده و آنها را مطالعه نمی کنند و بر مشکلات مطبوعه ها واقف نیستند. این افراد با مطبوعات و علی الخصوص مطبوعات محلی بیگانه اند. این باعث می شود که برایشان مهم نباشد چه بر سر مطبوعات این شهر می آید. همچنین، عدم آشنایی فرد و فقدان مسئول روابط عمومی یا کارشناس و مشاور آشنا به مسایل مطبوعات، باعث سلیقه ای عمل کردن می شود. در کنار این مسائل، افرادی نیز انتقادات مطروحه در مطبوعات را برنمی تابند و این امر باعث می شود برای شرکت در جلسات و کنفرانس های خبری، در انتخاب جریده و رسانه و حتی خبرنگار سلیقه ای عمل کنند.

آقای قاسمی! شما در این خصوص چه نظری دارید؟

قاسمی: به نظر من، کمک های مالی مسئولین برای سرپا نگه داشتن نشریات، یک تهدید است نه فرصت. چون در آن صورت، نظرات مسئولین بر نشریات غالب خواهد شد، ولی حمایت های معنوی مسئولین از نشریات، بسیار مفید خواهد بود مثلا یکی از مسئولین طراز اول شهر در سخنرانی های عمومی خود، علناً از فلان حرکت فرهنگی یک نشریه حمایت کند..

آقای گلوانی! شما چه راهکار دیگری برای جلب همکاری افراد متخصص پیشنهاد می کنید؟

گلوانی: هر کدام از نظریات آقایان قابل بحث و بررسی است که فرصت دیگری را می طلبد و اما در پاسخ به این سوال باید گفت، در نشریات کشوری، افرادی زیادی ستون نویس ثابت نشریات هستند و نوشتن در حوزه های خاص هم، در تخصص افراد خاصی است و مهم آن است که آن اشخاص احساس نیاز کنند و مقاله ارایه کنند، مدیران مطبوعات اگر از نویسندگان دعوت کرده و خواست همکاری کنند و با احترام و ادب با آنها برخورد کرده و نیز درک متقابل وجود داشته باشد و نویسندگان هم شرایط یک مدیر مسئول و سردبیر را درک کنند و انتظار نداشته باشند که حتما بایستی مقاله شان چاپ شود و همچنین تربیت و شناسایی نیروهای جدید، خبره و فعال با برگزاری کلاس های آموزش خبرنگاری و غیره نیز در این امر بسیارموثر است.

آقای قاسمی! به عنوان سردبیر یکی از نشریات خوی، بفرمائید مطبوعات محلی در اداره کرد نشریه با چه مشکلاتی رو به رو هستند و برای رفع آنها چه باید کرد؟

قاسمی: عمده ترین مشکل مطبوعات محلی ما نبود کادر فنی و متخصص و مشکلات مالی است. به نظر بنده تشکیل انجمن صنفی مطبوعات خوی در حل این مشکلات موثر است. به عنوان مثال انجمن می تواند در گرفتن کمک مالی از مسئولین و پخش عادلانه آنها بین نشریات، فعالانه عمل نماید و . . .

از حضور همه عزیزان در این میزگرد تشکر کرده خواهشمند است اگر سخنی یا حرف ناگفته ای دارید بفرمایید؟

قاسمی: از شما به خاطر تمام زحمات تان متشکرم و برای حل مشکلات نشریات خوی، همچنان بر لزوم تاسیس انجمن صنفی تاکید دارم و معتقدم اگر فعالان حوزه خبر نتوانند اختلافات خود را حل نموده و امور خود را با همفکری و اتفاق نظر پیش ببرند، ابزار دست اهالی قدرت خواهند بود و راه به جایی نخواهند برد.

گلوانی: با تشکر از شما، نظرم این است که اگر جلسات تعامل و گفتگوی این چنینی تداوم داشته باشد و ما  نقدها و انتقادها را از خودمان شروع و محدودیتی در این زمینه قائل نشویم، قطعا پیشرفت خواهیم کرد.

کاظم زاده: بنده نیز از شما متشکرم که مقدمات برگزاری چنین جلسه ای را ایجاد کردید ان اشا ا... در جلسات بعدی با کاوشی نو در موضوعات مختلف، بتوانیم برای رفع مشکلات خوی گام برداریم.

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 16:23 ] [ امیرحسین توسل ]

به سمت شهر خوی راه افتادیم که از دیرباز قصد دیدارش را داشتیم و تا آن روز فرصتش مهیا نبود.

نام خوی را عده ای می گویند از کلمه نمک گرفته اند که ریشه در زبان پهلوی دارد و برمی گردد به ده ها معدن سنگ نمک مرغوبی که در این شهر موجود است. می دانستیم که خوی یکی از قدیمی ترین شهرهای ایران است که حتی تاریخ آن را به ده هزار سال قبل هم نسبت داده اند. اما مهم ترین وجه بارز این شهر به زمانی برمی گردد که سر راه جاده ابریشم و جاده تجارتی شرق و غرب بوده و از اقصی نقاط مورد بازدید جهانگردان و تجار قرار می گرفته است. به خاطر همین هم بارها نام خوی در کتب قدیمی و توسط جهانگردانی چون ناصرخسرو ذکر شده است.

در کوچه پس کوچه های خوی راه می رویم در کوچه هایی باریک با بافت قدیمی که یکهو در وسط دالانی باریک یک دروازه سنگی قدیمی چشم مان را می گیرد. دروازه سنگی خوی که زمانی جزو ١٢ دروازه حفاظ شهر بوده و امروز با گستردگی خوی به درون مرکز شهر راه یافته است. جالب است دیدن یک دروازه قدیمی بر یک کوچه در وسط شهر!

این دروازه که طاقی قوسی شکل دارد به شکل دروازه های قدیمی قاهره با سنگ های مرمر سیاه و سفید ساخته شده است و به دوره قاجار برمی گردد.در کناره های دروازه تصویر دو شیر سنگی ساده و زیبا حک شده اند. شیر از قدیم سمبلی از قدرت و نگهبانی داشته و به همین دلیل در سر خیلی از دروازه ها و درها نمادی از آن را می ساختند.

این دروازه قدیمی تاریخ را بسیار دیده و هنوز زخم گلوله عثمانی ها را به نشانه حضورش در تلاطم روزهای خون و آتش بر تن دارد.

جالب اینجاست که این دروازه بر دهنه بازار سرپوشیده و قدیمی خوی واقع شده است و انگار دری است برای ورود به دنیای دیگر. دنیای عجیب و پر راز و رمز دکان و ترازو و چرتکه و پیرمردان شاپو به سر و زنان چادر به دندان گرفته که در پی گرفتن تخفیف در حال چانه زدن با مغازه دارانند.

جمعه بود و بازار هم تعطیل. همین کرکره های پایین کشیده شده و سکوتی که در دل دالان های دراز حکم فرما بود و انعکاس صدای ما پیچیده در زیر سقف بازار و نوارهای نور تابیده از سوراخ های سقف بالای سر همه و همه المان های جالبی بودند از خواب قیلوله یک بازار...

بازار خوی یکی از بازارهای معروف و قدیمی سرپوشیده ایران بوده که از سراها و تیمچه ها و کاروان سراها و چهار سوق ها( تلاقی دو راسته در بازار) تشکیل شده است. این بازار در زمان شاه طهماسب و به دستور او ساخته و بعدها توسط عباس میرزا و شاهان قاجار مرمت شد.

بعد از دیدار از بازار به سراغ مسجد مطلب خان می رویم. وقتی به آنجا می رسیم با در بسته مسجد رو به رو می گردیم. از پسرک میوه فروشی که بساطش را کنار در مسجد پهن کرده سراغ متولی و یا نگهبان مسجد را می گیریم که با حرف های ضد و نقیضش رو به رو می شوم. نه کسی هست که در را برایمان بگشاید و نه پسرک راضی می شود که متولی مسجد را خبر کند. بالاخره من یک تنه وارد میدان می شوم و شروع به فریاد زدن می کنم و به در کوبیدن.! طفلک پسرک یکهو هول می کند و حتما با خود می گوید: این دیوانه دیگر سر ظهری از کجا پیدایش شد؟... خلاصه خودش در را به روی مان بازکرده به این شرط که بی سرو صدا وارد شویم و زودی هم بیرون بیاییم.... خدا خیرش دهد پسرک را!

مسجد مطلب خان در مرکز شهر خوی واقع شده و متعلق به دوران ایلخانیان است و نکته بسیار جالب در آن که در نگاه نخست حواس تان را به سمت خود می کشد این است که این مسجد فاقد هرگونه سقفی است. و در واقع یک شبستان مربع شکل روباز دارد که دور تادور آن را حجره های درس طلاب و شاه نشین های بزرگ احاطه کرده است. این مسجد همان طور که به پیشینه معماریش مربوط می شود فاقد زرق و برق ها و گچ بری های پرنقش و نگار است و همین هم آن را به مکانی ساده و روحانی تبدیل می کند.

متاسفانه مسجد مطلب خان در مرور زمان دچار آسیب دیدگی های شدید شده و با وجودی که بارها خصوصا دوره قاجار تحت مرمت قرار گرفته است اما اکنون هم حال و روز خوشی ندارد. یکی دیگر از نکات قوت معماری آن یکی در میان جلو و عقب بودن آجرهای آن است که در تقابل با نور و رقص سایه ها ترکیب زیبا و چشم نوازی را برای بیننده ایجاد می کند.

حالا بد نیست یادی هم از خود مطلب خان (نواده شیخ بهایی و مرصع کار دربار عباس میرزا) بکنیم. کسی که مرمت مسجد را در سال 1255قمری به پایان رساند و در 1273 درگذشت و مسجد را به احترام هنرش به نام او نامیدند.

khoy_jahangarg_monfared.jpg khoy_jahangarg_monfared2.jpg khoy_jahangarg_monfared3.jpg khoy_jahangarg_monfared4.jpg khoy_jahangarg_monfared5.jpg khoy_jahangarg_monfared6.jpg

قاآنی در وصف این مسجد می گوید: شد از نو کعبه دیگر/ بنا در مکه دیگر

بعد از دیدن مسجد مطلب خان سراغ کلیسای «سورپ سرکیس» را می گیریم و تقریبا به سختی و با چند باری که هی دور خودمان می چرخیم آن را پیدا می کنیم...

کلیسایی که از بیرون اصلا شباهتی به کلیساهای دیگر ندارد و برخلاف طاق بلند یک گنبد منور برروی آن دیده می شود که از بیرون بیشتر شمایل یک مسجد را به ذهن می آورد.

داخل کلیسا هم سرد و نمور و بسیار ساده است به رنگ خاک. کمتر کلیسایی را می توان دید که فاقد جلوه های بصری رنگ و نور باشد. اما همین سادگی و تک رنگ بودن در و دیوار و محراب فضا را خاص می کند. کف کلیسا سنگ فرش است و فرم آن به شکل مکعب مستطیلی ساده با ارتفاعی ۵ متر که با آجر و سنگ ساخته شده است. داخل کلیسا با ۶ ستون سنگی که در دو ردیف قرار دارند به ٣ بخش تقسیم گشته است.

محراب ساده و بسیار زیبای آن در ضلع جنوبی قرار گرفته که بر روی طاق هلالی آن تصاویر نقاشی شده مذهبی قرار دارد که به مرور زمان از گزند روزگار محفوظ نمانده و در بعضی نقاط تکه تکه ریخته اند.

هیچ کس اینجا نیست و تمام فضا انگار مال من است. برای اینکه راه بروم دست بکشم بر دیوارهای باستانی آن و هی مثل همیشه دلم با بوی خاک و نموری دیوارها غنج بزند از شادی و قلبم تالاپ تالاپ بزند و هی خیال ببافم که چه کسی روزهایی دور اینجا زانو زده و دست ها را چلیپا وار بر سینه گذاشته و با خدا راز و نیاز کرده است. هنوز می توان جای سوخته شمع های دردمندی نیازمند را بر دیوارها های آن دید. می توان اثر اشک شمع های سوخته شده را لمس کرد و به صدای زمزمه ای نامفهوم که انگار از لای دیوارها شنیده می شود گوش سپرد. باور نمی کنید؟

از خوی هرچه گفتیم یک طرف. آنچه خوی را بیشتر سر زبان ها می ندازد مقبره مردی در این شهر است که نامش چون آفتابی بر تارک تاریخ کهن خوی می درخشد. شمسی که مولانا را از بیرون به درون برد و دوباره بیرونش کشید. شمس پرنده و مراد مولانا. من سال ها پیش سفری به قونیه داشتم و در آنجا به زیارت قبری رفتم که منسوب به شمس بود و هزاران عاشق را هرساله به گرد خود جمع می کرد. در آن زمان من نمی دانستم شمس در ایران دفن است و متاسفانه اطلاع رسانی به قدری در ایران ضعیف است که من ایرانی را در قونیه بالای قبر یک بنده خدا برد به شوق اینکه سر قبر شمس رفته ام!!!!

دریغ و ١0٠ دریغ که همه مفاخر ایرانی را کشورهای همسایه یکی یکی دارند از چنگ ما درمی آورند. بگذریم.... بعدها فهمیدم قبری در خوی وجود دارد که در تنهایی و بی کسی و در سکوت نااهلان خاک می خورد و به فراموشی سپرده می شود. قبر شمس تبریزی...

اما شمس تبریزی که بود که قرنها پس از مرگش هنوز نامش چنان شوری در دل می آفریند که آرام و قرار را می گیرد چنانچه مولانا را زنده کرد و زنده نگاه داشت تا ابد.

چون حدیث روی شمس الدین کشید/ شمس چارم آسمان سر در کشید/ واجب آید چون که آمد نام او/ شرح رمزی گفتن از انعام او

شمس صوفی قرن ٧ بود که از پیشینه آن اطلاع زیادی در دست نیست. گویی خود همواره شهرتش را در پرده اسرار فرو می کرد. تا این حد می دانیم که از پدر و مادری اهل و نازک دل به دنیا آمد. پدر و مادری مهربان که در تربیت او کم نگذاشتند. تا اینکه در جوانی کم کم راه شمس از آنها جدا شد. شمس در تبریز متولد گشت و نزد صوفیان زیادی راه طریقت آموخت اما دل در یکجا نداشت و گریزان بود. از هر جا کوله بارش را پر می کرد و راهی جایی دگر می شد. تا اینکه پس از سیر آفاق و انفس در 60 سالگی به قونیه رسید جایی که از شمس الدین محمد ـ شمس پرنده ساخت و از جلال الدین محمد بلخی ـ مولانا...

مولانا در آن زمان فقیهی صاحب کمال و مدرس علوم مذهبی بود. اما چه پیش آمد در ملاقاتش با شمس که در میانه بازار قونیه وقتی شمس افسار چهارپای مولانا را گرفت و سوالی از او پرسید مولانا نقش زمین شد و بعد دیگر مولانا دست از مکتب و مدرسه کشید و شد بزرگ ترین عارف و شاعر مشرق زمین و زندگیش رفت در پرده وجد و سماع و عاشقانه سرود که: صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای/ کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من

اما مریدان مولانا طاق نداشتند ببینند شیخشان اینگونه موی افشان و دل کوبان سر در گروی عشق افسانه ای پیرمرد ژنده پوش پارسی گذاشته پس شمس را آزردند و از قونیه به در کردند.... مولانا بی تاب و بیمار شد و در طلب شمس تا آخرین جرعه حیات از او سرود. شمس هم به سرای مادری شتافت و سرانجام در راز و رمز و اسراری ناگفته در خوی بدرود حیات گفت... و هیچ کس هیچ وقت نفهمید که شمس که بود ـ چرا آمد با مولانا چه کرد و چگونه رفت. از قصه شمس زیاد گفته اند اما پیرمرد ذکر و سماع ـ پیر عرفان و کمال هنوز برای آدمیان ناشناخته مانده است....

اینجا مزار شمس تبریزی است که تا سال ها ترک های قونیه او را به نام خود تصرف کرده بودند و خوشبختانه امروز دیگر ثابت شده که شمس در قونیه وفات نیافته است. به سر مزارش که می روی باید احترام بگذاری سکوت کنی و دمی چند تنها بیندیشی به خاکی که چند قدم با کالبد خاکی تو فاصله دارد. به خاکی که توانست بخت به آغوش کشیدن شمس را بیاید. به خاک ایران زمین که عارف بزرگش را در دل تپنده خود برای همیشه جای داد و ثبتش کرد...

دو رکعت نماز عشق خواندن هم بالای سر پیر مراد مولانا عالمی دارد.

اما باید خجالت کشید که مقبره این بزرگ مرد همین است که در عکس می بینید. تنها یک سنگ قبر بسیار ساده و یک حیاط بی درو پیکر. نه هویتی تاریخی دارد و نه شاخصه ای از عرفان مشرق زمین. تنها مناره ای آجری به یادگار دوران شاه اسماعیل از آن باقی مانده است او دستور داده بود کاخ خود را به رسم ارادت به شمس در کنار مقبره او بسازند که آن کاخ هم در گذر ایام به نابودی رفت و آرامگاه شمس هم در پی آن ویران گشت.

روی این منار آجری ده ها شاخ پوسیده حیوان نصب شده است که می گویند شاه اسماعیل در یک شکار تمام آنها را به دست آورده است و روی این منار نصب کرده... (ا... و اعلم)

مقصود اینها نیست. مقصود این است که ما در طی این همه سال(حداقل این ٣٠ سال) برای احیای حرمت شمس چه کرده ایم. مدتی است که وعده داده شده که طرح ساخت زیارتگاه شمس را به مسابقه گذاشته و قرار بر بنا کردن مقبره ای باشکوه گذاشته اند.. اما از حرف تا عمل در کشور ما فاصله زیادی است...

دلم می سوزد که در قونیه سر قبر یک آدم بی نام ونشان چه گنبد و بارگاهی ساخته اند و هرسال هزاران نفر را به اسم مقبره شمس به آنجا می کشانند و در خوی و سر قبر اصلی او هیچ کاری هیچ کس نمی کند. دلم می سوزد. به خدا دلم آتش میگیرد...

بگذریم! از خوی هم گذشتیم و راهی تبریز شدیم. در اطراف خوی تا چشم کار می کرد مزارع گل های آفتاب گردان دیده می شد. اصلا یکی از جاذبه های دیدنی خوی در این فصل همین مزارع زردرنگ آفتاب گردان است که تا کیلومترها منظره دل فریبی ایجاد کرده اند. گل هایی تا قامت ما بلند که رو به آفتاب ایستاده اند و قنوت عشق می خوانند.گل های آفتاب گردان نجیب اند و وفادار. وقتی آفتاب غروب می کند آنها هم سر به زیر می اندازند تا چشم در چشم نامحرم نباشند و دوباره صبح فردا با شوقی مضاعف نگاه بر صورت خورشید کرده و نگار خود را تا شب دنبال می کنند.

اینجا گل ها خوب فهمیده اند که خوی شهر نور است و مراد تنها یکی است.

مراد اینجا خود شمس است!!!

منبع: http://biyataberavim.persianblog.ir
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 16:14 ] [ امیرحسین توسل ]
لال كن اين حنجره را لال كن!

استاد اكبر اكسير

 

انجمن‌هاي ادبي شهرستان‌ها را شايد بتوان تنها كانون‌هاي كشف و معرفي شاعران شهرستاني قلمداد كرد كه بدون بودجه و هزينه بعد از انقلاب توانست به رشد شعر جوان دامن بزند، شاعران جوان را بپرورد و شاعران بزرگ ايران را معرفي كند.

انجمن‌هاي ادبي در اكثر شهرستان‌ها به مصادرة ذوق و استعداد جوانان شعورمند به نفع شعر پرداخت. از اين كه پرداختن به عكاسي، سينما، تئاتر، نقاشي و... هزينه گزاف لازم داشت، لذا در غياب انجمن‌هاي هنري، انجمن‌هاي شعر توانست تمام جوانان باذوق را پوشش دهد و از بين هنرهاي معمول، اين خوشنويسي و شعر بود كه توانست به پيشرفت‌هاي شاياني نائل آيد. در جمع محقر شاعران جوان كه به برگزاري شب‌هاي شعر مي‌انجاميد، شاعران جوان از بزرگان محل لوازم كار را آموختند و از مرز رديف و قافيه و وزن گذشتند و با شوري عزيز و آتشناك آتش درون خود را به كاغذ ريختند و شعر پرشور زمانة ما را معرفي كردند. انجمن‌هاي ادبي هر شهرستان، سكوي پرتاب افرادي شد كه ذوقي داشتند و آموزش فنون شعر و شاعري را جدي دنبال كردند و به مطالعه‌اي مستمر پرداختند. حال تمام گردانندگان حوزه‌هاي ادبي ايران را همين جوانان ديروز شكل بخشيده‌اند و خود در هيأت شاعر استاد و منتقد هوشمند به طراحي شعر فردا مشغولند. پشتيباني اين انجمن‌هاي شهرستاني را نهادهاي فرهنگي حوزة هنري و ارشاد اسلامي به عهده دارند و در بعضي شهرستان‌ها ادارات آموزش و پرورش و امور تربيتي. جا دارد با تصويب بودجه و حمايت مادي و معنوي از اين انجمن‌ها و مديران دلسوز آن، در كشف و معرفي شاعران و نويسندگان آيندة اين مرز و بوم بكوشيم و با تشويق‌هاي منطقي و جوائز ماندگار، آنها را بر ادامة راه دلگرم سازيم. نه سكه خورشان بكنيم كه مشتريان دائمي شب‌هاي شعر و مسابقات و جشنواره‌ها باشند، نه بدون حمايت و تشويق بي‌خيالشان گرديم كه لقاي شعر را برعطايش ببخشيد.

*

«انجمن ادبي شمس خوي» به سرپرستي شاعر دلسوز جناب «حبيب حسن‌نژاد» توانسته است با دستاني خالي، شاعران ارزشمندي را به عرصة ادبي ايران معرفي كند. تازه‌ترين اثر فعاليت‌هاي ادبي اين انجمن، مجموعه مثنوي‌هاي شاعر جوان «وحيد حياتلو» است با نام «سيب تجلي» كه از سوي نشر كشمرچاپ و منتشر شده است.

انجمن ادبي شمس خوي بايد از سوي اداره ارشاد اسلامي خوي، مدفن شمس بزرگ، جدي گرفته شود و با تخصيص بودجه براي چاپ كتاب شعر اعضا و پخش مناسب آن، پاسخ همكاري اين هنرمندان عزيز را به بهترين وجهي بدهد تا نسل مستعد آينده، شاعران و نويسندگان و هنرمندان خود را بشناسد و با عشقي وافر به راه خود ادامه دهد.

*

وحيد حياتلو، متولد 1365، در مجموعه مثنوي‌هاي خود پربارتر ظاهر شده است. او هرچند واقف است كه مثنوي، قالب زمانة ما نيست، اما حرف‌هايش را ساده و راحت در اين قالب واگويه كرده است تا سكوي پرتابي به سوي شعر آزاد بيابد و راه خود را در طول شاعري مشخص كند: اي غزل‌ها سايه‌ام را باد برد / مثنوي در شاخه انكار مرد / من وجود پيچش يك تاك بود / ريشه‌اش گويي كه در اقلاك بود

**

خون به ورق مي‌چكد از سرفه‌ام / واژه عرق مي‌مكد از سرفه‌ام / لوح و قلم ريشه به خون مي‌زنند / مست شده سر به جنون مي‌زنند

**

ريشه در يك درد دارد سينه‌ام / گو كه آهي سرد دارد سينه‌ام / از تو گفتن كارشاق شعري است / چشم تو يك اتفاق شعري است

**

در خم اين كوچه مرا چال كن / لال كن اين حنجره را لال كن / راحت از اين شعر و قلم كن مرا / موسم فرياد عَلم كن مرا / داد بزن بغض مرا چاره كن / جيغ بنفشي بزن و چاره كن

**

اي كبوترهاي بي‌پرواز من . مرغكان زخمي آواز من / من درونم تل خاكستر شده/ سينه‌ام بر كركسان بستر شده / نبض من گويي نماد مرگ شد / خاطراتم شاخه‌اي بي‌برگ شد

*

مثنوي با تمام زيبايي و سادگي، براي قصه‌گويي مناسب است و چون ما در زمانه بي‌حوصلة دلتنگي‌ها گرفتاريم، لذا نمي‌تواند شعر روزگار ما باشد. آنهم از زبان شاعر جوان كه دردهاي بي‌شمار دارد و آگاه و هوشيار به دنيا آمده است و كارش پرسش و تفكر است. مثنوي را براي وحيد حياتلو فقط مي‌توان سكويي براي تمرين پرواز تلقي كرد. وحيد بايد از اين مرحله به سرعت به غزل و شعر نيمايي و شعر سپيد و شعر امروز برسد و در فريبايي قوافي روان مثنوي گير نكند. چرا كه قرن هفتم و مولوي نفرينمان خواهد كرد. مردي مردستان كه فرياد برآورد: «مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا»! انصاف نيست كه ما در قرن مضطرب، در آستانه هزاره سوم، بازباني قرن هفتمي، دردهاي انسان معاصر را به واگويه بنشينيم.

وحيد با ذوق و تيزبين به همياري حسن‌نژاد، اين معلم مهربان، مي‌تواند هرچه زودتر از كران مثنوي به جهان شعر آزاد پرواز كند و سيب تجلي را با سيب سه كيلو هزارتومان پشت وانت چهار راه امروز تعويض كند تا طعم سيب تفكر و انديشه‌اش شمسي ديگر از خوي به تبريز بفرستد. اگر وحيد در مثنوي بماند، جز‌ آبادي مقبرة الشعراي تبريز كاري نكرده است. دعا كنيم چنين مباد. دعا كنيم شعرمان زيباتر از عكس روي جلدمان باشد!

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 13:56 ] [ امیرحسین توسل ]

نام كتاب:دايره المعارف شهر من خوي

مؤلّف: خسرو شنايي

تعداد صفحات:712 صفحه

چاپ اول:پاييز 1390

شمارگان: 5000 نسخه

ناشر: نشر علم

خسرو از خوبان است. خسرو خوبان! با مال «حافظ» اشتباه نشود! او اين روزها كتاب «شهر من، خوي» را گردآورده و روانه ي بازار كتاب نموده است. همو كه دوست دارد در اين وانفساي كتاب و كتابخواني ،قلم به زمين خورده ي بزرگان شهر را بلند و از خون شيدايي پُر كرده ؛ و مبلغي از آلام و آمال همشهريانش را فرياد شود.

كتاب را ورق مي زنم و با وجود همه ي كاستي ها، « دست مريزاد»ي جانانه نثارش مي كنم. نقد كتاب را به ديگران وامي گذارم و صاف و پوست كنده به فرمان دل مي روم كه:

1ـ بسياري از كلماتم در « شاعران شهر من» تو خشت نيفتاده، سرِ زا نفله شده اند!!

2 ـ نام همه ي انجمــــــــن هاي ريز و درشت شهر را قطار كرده و از انجمـــــــــن ادبي «شمس خوي» نامي هم نبرده اند! انجمني كه در سطح كشور ، بزرگاني را به تحسين وا داشته است... ملالي نيست . بگذار يك بار در « خوي نگار» با چاپ شعر مسؤول انجمن شمس ، به معــــــــــرّفي انجمني ديگر بپردازند و ديگر بار در « شــــهر من ، خوي».

نقل از : http://shams-e-khoy.blogfa.com/post-2.aspx

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 1:10 ] [ امیرحسین توسل ]
دو هفته ای ست که دو تن از قلمداران ـ یکی از حوزه ی دانشگاه و دیگری از حوزه ی مطبوعات ـ شمشیر از رو بسته ، حرمت شکسته و یک دیگر را به انواع « بدی ها» متهم می سازند. [قلم زدن گفته اند نه قلم کردن!!!] و حتی ترکش یکی،آن قدر پُر بوده که جان دو روزنامه نگار خوب و آبرومند دیگر شهر را نشانه رفته است!!! الغرض ، بدجور بین آقایان شکراب شده است. بگذریم که اگر در دل بعضی هم خروار خروار قند، آب نشد ؛ لااقل [ یک ماه مانده به رمضان] ، روزه ی سکوت گرفته اند و به تماشا نشسته اند! راستی چرا کسی برنمی آید تا فتیله ی نزاع بین دو صاحب قلم را پایین بکشد و دوستان را به خود آورد که : کار را به کارزار بدل کردن و نسیمی را گردباد ساختن نه زیبنده ی قلم و نه برازنده ی عقل است. خاصه که در این نزاع ِ « هنوز مانده به انتخابات » ، « ادب » مغفول ترین و مهجورترین اصل اساسی است. و پندشان دهد که : عزیزان! به احترام دموکراسی ، از خودکامگی بپرهیزید و کلمات تازه ای را منتشر کنید که زیبا، منزّه ، امید بخش و مهرآفرین باشد.
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 0:48 ] [ امیرحسین توسل ]

چند هفته نامه ی دیگر به جمع هفته نامه های شهر علاوه شد...

پشت ویترین روزنامه فروشی ها جا خوش کرده اند؛ با عناوین شاعرانه ی دهان پُر کن .شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم !!! مست می کنی امّا این بدمستی زیاد نمی پاید. چرا؟

چون :

ـ صاحب امتیازها ، قلم دارند و دغدغه ی اهل قلم را ندارند!

ـ با خود می گویی : انتخاباتی در راه است و  این مطبوعه ها لابد کارچاق کن صاحب امتیاز. می فهمی که :نوعی شیپور زدن در شهر!!!

ـ احساس می کنی پشت سر این همه مطبـــــوعه، یک نفر نشسته ، مطالب را از این جا و آن جا جمع آوری کرده و به زیور طبع می آراید! شکل و مطالب همه یکسان اند. صفحه ی اول تیتر خبرها و چند آگهی تبلیغاتی ، صفحه ی دوم خطبه های این هفته ی نماز جمعه، خطابه های شورا و مسئولین شهر ـ وام گرفته از سایت ها یا روابط عمومی ادارات ـ و بقیّه ی صفحات یا آگهی اند یا  Copy  از اینترنت و  Paste به مطبوعه .

در می مانی که : این همه مطبوعه ، بود و نبودشان چه تفاوتی به حال فرهنگ شهر و مردم این شهر دارد؟!

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 11:53 ] [ امیرحسین توسل ]

روزنامه جام جم، شماره 2980 به تاريخ 6/8/89، صفحه 8 (شعرجوان)
    كتاب «من شاعرم هميشه كمي هم كبوترم» سروده محمد ارثي زاد 39 قطعه شعر كلاسيك را در 72 صفحه دربرمي گيرد كه در همان برخورد ابتدايي مي توان نوشت و گفت كه شاعر اين مجموعه نگاهي پيشرو و متفاوت، اما تغزلي و آرماني به غزل دارد كه با استناد به اشعار كتاب، حس لذتمندي و روح باورپذيري را در خواننده تشديد و تقويت مي كند.
    
    برخي از شعرها به دليل طرح دقيق و هوشمندانه، به نظر از قاب و قالب غزليت فراتر رفته اند. درواقع شاعر يك نگرش فلسفي اجتماعي به غزل و شعر كلاسيك دارد كه ساخت كلي شعرها بر پايه آن استوار است. منتها شور و اشتياق به غزل از يكسو، اين ديدگاه را تحت تاثير قرار داده و گاه شاعر را در انقياد پارامتريك آرمانگرايي و عاشقانه ها نگه داشته است و از سويي ديگر، يك بينش و انديشه عميق و پيشرو در فرآيند غزل آفريده كه بديع و نوآورانه است.
    
    با وجود محدوديت و تنگناهاي وزني ـ قالبي كه شعر كلاسيك از آن رنج مي برد و بعضا؛ مانع بروز خلاقيت و تمام ظرفيت شاعرانگي مي گردد اين مجموعه داراي يكسري شاخصه و ويژگي هاي قابل ملاحظه است كه از اصلي ترين و محوري ترين آن 1ـ تغيير در فرم نوشتار 2 ـ آميزش دو ژانر ادبي است. تغيير در نگارش و فرم نوشتار، آميزش و تركيب گونه هاي ادبي از جمله اتفاقات ملموس و متمايز در اغلب شعر ـ غزل هاي ارثي زاد به حساب مي آيد.
    
    درست است كه غزل و اشكال كلاسيك با بهره مندي و سود جستن از مواد و مصالح سنتي در قاب و قالب عروض تنظيم و ارائه شده اند، اما «من شاعرم هميشه كمي هم كبوترم» مجموعه اي يكدست و همطراز نيست. يعني در پيكربندي شعرها، از نظر شكل و محتوا يك نظم و هنجار ثابت و سازمان يافته اي حكم نمي راند، بلكه بازتاب دهنده نظام دوره اي و در عين حال نگاه تازه به غزل و اشكال كلاسيك است. به بيان ديگر، در كليت يك نوسان و ناهماهنگي ميان ساختاري وجود دارد كه شعرها از نظر شكلي (با كمي تفاوت) به هم نزديك اند، اما از نظر نحو كلام، رفتار با زبان، روايت و منطق روايي و حتي از منظر زيباشناختي ارتباط و سنخيت چنداني با يكديگر ندارند.
    
    ردپاي مدرنيته
    غزل امروز در حوزه تركيب از يك سو، آنچه به گذشته تعلق داشت (و دارد) را بر هم مي ريزد و مال خود مي كند و از سويي ديگر، با جذب و ذخيره يكسري ظرفيت و امكانات دنياي مدرن، در برابر شعر نو و جريانات پيشرو مقاومت مي كند. در واقع شعر كلاسيك از يكسو به دليل پشتوانه عظيم فكري ـ فرهنگي و از سويي ديگر به سبب محدوديت هاي وزني ـ قالبي تغيير و تحول را بسختي (و بتدريج) مي پذيرد. اما در عين حال لزوم همخواني و همداستاني با ساخت هاي اجتماعي و روابط انساني در دوران معاصر، باعث تن دادن به برخي از المان ها و انگاره هاي پيشرو شده تا از تكرار و كليشگي بگريزد.
    
    در «من شاعرم هميشه كمي هم كبوترم» رد پاي مدرنيته و مولفه هاي نسبي نگر كه در تعارض با معيارهاي سنتي و كلاسيك است، وجود دارد:
    
    1 ـ مرگ مولف
    مثل خودم كه پر زد با باد تا افق ها
    
    مثل قلم: «مولف مرده در اين زمانه» (ص 30)
    
    مرگ مولف، مولفه اي مدرن است كه بازتابنده نگاه و نظر «بارت» به متن است. بنابراين نظريه مولف مرده است، لذا در غياب مولف به خواننده ارزش و اعتبار داده مي شود. كاربرد اين مولفه در متن هاي امروزي به هر دليل و معنايي كه باشد، اما يك سر قضيه اشارت دارد به غياب يا عدم حضور مولف.
    
    2 ـ ارجاعات متني (بينامتنيت)
    شايد ارتباط و ربطي كه ميان انديشه و ساخت مفهومي اشيا و عناصر ميان 2 يا چند شاعر وجود دارد، غريب نباشد تا با توجه به ارجاعات و وجه ارجاع دهنده، اساس بازگشت به متن گذشته فراهم گردد. محمد ارثي زاد اما در بازنمايي و بازنمايش صور و صورت هاي قديم، شعر شاعران، ارسال المثل ها، اصطلاحات جاافتاده، معمولاساخت پيشين را بسيار ظريف و هنرمندانه به هم مي ريزد كه ضمن تداعي صورت اوليه، نظم نو و تازه اي را جايگزين و معرفي مي كند. براي نمونه مثل معروف «شنيدن كي بود مانند ديدن»:
    
    ديديد از هزار شنيديد بهتر استبا آن شنيده ببينيد فرد فرد (ص 16)
    يا استقبال و تضمين از شعر ديگر شاعران مثلا؛ اين مصرع مولانا «رو سر بنه به بالين ترك منه رها كن» كه با جابه جايي يا كسر و اضافه كردن چند كلمه در ساخت معنايي تغيير ايجاد كرده است:
    
    رو سر بنه به بالين خود مي روم به خانه (ص 31)
    و يا... بيت ديگري از مولانا «دي شيخ با چراغ گشت همي گرد شهر» كه اشاره دارد به روايتي پندآموز و تاريخي، ارثي زاد بسيار زيبا و رندانه ميان چراغ (فانوس) با چراغ قوه كه از مظاهر مدرنيته است، رابطه برقرار مي كند:
    
    من هم چراغ قوه روشن به دستم است
    
    از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست (ص 40) 3 ـ سپيدخواني
    به جاي اسم تو بمبي ته ته قلبم
    
    4، 3، 2، و يك / انفجار (ص 8)
    شمارش معكوس براي رديف سمج «مي خندم» به قول شاعر. خنديدن / به حد انفجار خنديدن شاعر از پايان كار حذف شد كه البته با وجود تكرار در ابيات، تصور رديف كردنش چندان دشوار نيست.
    
    عنصر مرگ، يكي از سوژه هاي مورد علاقه شاعر است. با اين كه اين موتيف در اغلب موارد ظاهر و تكرار شده، اما مرگ و زوال هيات كريه و زشت و نازيبايي را منعكس نمي كند. مثلا؛ سپيدخواني مرگ در قطع و بريده نويسي مصراع زير كه همچون فصل پنجم / بعد مفقود شده جهان سپيد و بي خط است:
    
    اما 4 فصل كه در سررسيد بود
    حالاسپيد مرگ... (ص16)
    
    و يا... قطع و بريدگي كلام يا مفهوم كه... البته در اين مورد خاص «تا...» به مفهوم «تاك» به اصطلاح تيك تاك ساعت به جاي قافيه نشسته است:
    
    ساعت به تيك تاك خودش گير مي دهد
    
    اين آخرين صداي زمان است تيك تا... (ص 50)
    
    4 ـ بازي زباني
    
    «من»، «ما» شوم و «تو» را «ما» كنم، لبت
    
    تمبري شود كه بچسبد به مايمان (ص 29)
    
    من و توهاي متوالي به قصد رسيدن به هم و ما شدن، بازتاب جمع و تكثير و تكثر در همه شدن و همه بودن و... و تا يكي شدن است. خب! اين يك ديالوگ جذاب و طنزگونه اي ميان عاشق و معشوق محسوب مي شود كه خواننده همچون شاعر در يك سمت شعر ايستاده است. سمتي كه شاعر دوربين را گذاشته، پژواك ذهني يا رفتار و خلقيات آن سو را نمايش مي دهد. منتها «ما»ي دوم تشبيه به ماه / مهتاب اشاره تلويحي دارد:
    
    دفتر قلم به سينه نشسته رديف تو
    
    تا بيت ها سروده شود با رديف «تو» (ص 14)
    
    در غزل 14 سپيدخواني بيشتر به بازي زباني نزديك است:
    
    غزل امروز در حوزه تركيب از يك سو، آنچه به گذشته تعلق داشت را بر هم مي ريزد و مال خود مي كند و از سويي ديگر، با جذب و ذخيره ظرفيت و امكانات دنياي مدرن در برابر شعر نو مقاومت مي كند
    شايد به فراخور متن بازي با سارا
    
    اين بيت اسم تو داشت / آتش به جانم انداخت
    
    سا... سوخت زير دستم آتش، قلم، زبانه
    
    آتش گرفت، سارا...را... سا... نمي نوشتم
    
    باور كنيد مردم بي عذر و بي بهانه
    
    مي ترسم از لبت سا... آتش زند لبم... را
    
    مي ترسم از لبي كه مي كاودم شبانه
    
    سارا... (سه نقطه) سارا. سارا... (سه نقطه) سارا
    
    اين بيت دست من نيست، مي ريزد از دهان... (ص 31)
    
    5 ـ تلفيق نثر و شعر
    
    محمد ارثي زاد با بر هم ريزش تساوي طولي مصراع ها شكلي از نثر را نمايش مي دهد، اما از وزن و خاصيت موسيقايي شعر عدول نمي كند. البته اين مساله محدود و تنها در حد متد و نمونه دادن است كه آميخته اي از شعر و نثر را با اداي حروف و آوا و زبان و محاورگي كلام درهم مي آميزد:
    
    خبر رسيده...؟ رسيده...؟ بگو د لامصب بگو د... تف به تو اي روزگار
    
    مي خندم، به خنده هاي مكرر كه گريه مي پاشند (ص 8)
    
    6 ـ كلام و تصوير
    در عصر محوريت كلام كه به زبان و ساختارهاي زباني انديشيده و اهميت داده مي شود، روي آوري و اعتقاد به تصوير، نياز به جسارت و در عين حال مهارت و توانايي دارد تا صورت تجسم يافته اي از گزاره هاي تصويري ـ بصري تحرير و منعكس گردد. زيرا محتوا و اساسا بافت كلي اثر تحت تاثير تصوير و زمينه هاي ديداري دگرگونه شده و تغيير جهت مي دهد. اين مساله كه تصوير و ايماژ مقدم و ارجح بر واژه و كلام است يا برعكس، بحث دراز دامنه اي به اندازه طول تاريخ ادبيات مي طلبد:
    
    واژه ها، خود صورتي از ظاهرند
    
    كي... كجا... باطن نماي شاعرند «شيون فومني»
    به طور طبيعي هر وقت بحث تصوير و وجوه بصري در شعر پيش مي آيد، ناخودآگاه ذهن به سمت سبك هندي و شاعراني همچون صائب و بيدل مي رود. ارثي زاد از جمله شاعران غزلسراست كه به روايت آثارش (و آنچه از شعرهاي اين مجموعه مي توان مثال آورد و نمونه داد.) گرايش به سبك هندي دارد. در اين راستا از تمام ظرفيت و امكانات كلامي ـ بياني بهره مي گيرد تا تصاوير متنوع و شكيل و غيرعادي، يا به اصطلاح جادويي بسازد. منتها نقش و اصالت تصوير در متن موجب خواهد شد تا نوعي ديگر به شعر نگريسته شود. درواقع اجزا و شعريت اثر به سمت مولفه هاي نمادين و تمثيلي يا سمبوليك و سوررئال چرخش پيدا مي كند:
    
    دور و بر تمام تنم چشم مي كني
    
    از بدو روز خلقت زن پلك مي زني (ص 12)
    
    در «من شاعرم هميشه كمي هم كبوترم» كلام و تصوير يك همزيستي مشترك و پهلو به پهلو را در كنار يكديگر تجربه مي كنند. به بيان ديگر، غناي عاطفي تصوير يا نگاه تصويرپردازانه به عنوان يك اتمسفر بصري تاثيرگذار در متن و در نظام زباني جاافتاده و خوش نشسته است:
    
    چون تير مي گريخت سراسيمه از كمان
    
    هر بوسه اي كه رد و بدل شد ميانمان (ص22)
    
    مراعات النظير اين بيت براي دستيابي به يكساني مشبه و مشبه به مي انجامد كه از دايره و منحني هاي اين هماني و استعاره بي بهره نيست. در غزل كهن و در كار شاعران متقدم، اغلب دوسويه تشبيه از معقول به محسوس و يا محسوس به معقول قرار داشت. البته در سبك خراساني تشبيه از محسوس به محسوس هم وجود دارد، اما در سبك هندي كه اوج تشبيه و شباهت آفريني است، تصاوير انتزاعي و سوررئال داراي اهميت و اولويت اند:
    
    از درد متاب كه يك قطره خون گرم
    
    در دل هزار ميكده ايجاد مي كند «صائب»
    
    و يا...
    
    مي دهد دل را نفس آخر به سيل اضطراب
    
    خانه آيينه اي داريم و نشد باز لب ما «بيدل»
    
    ظرافت و نازك بيني سبك هندي در اين مجموعه مشهود و قابل ملاحظه است. البته شدت و ضعف دارد. آنچنان گسترش و گستردگي ندارد كه شامل كل ابيات و اشعار گردد. سواي چند نمونه غزل، به طور نسبي اثرات آن به صورت مقطعي و منقطع در برخي از شعرها يا سطرهاي پراكنده، منتشر و نمود يافته است.
    
    به عنوان مثال در شعر 39 (صص 71 و 72) با استفاده از كلمات دم دستي و اشياي پيراموني تصاوير زيبا و فريبنده اي آفريده شده كه نشان از وسواس و حساسيت شاعر به شعر ديداري ـ بصري دارد:
    
    سماور از هيجان قل گرفت بشكن زد
    
    براي رقص سر ميز استكان پا شد
    
    خلق و آفرينش تصاوير ناب و جادويي به سبب كشف اشيا و اجزايي است كه در ارتباط با كلمات و گزاره هاي تصويري شاعر تخيل مي كند:
    
    قدم زدي لب قالي گرفت پايت را
    
    تكاند سينه خود را و غنچه پيدا شد
    
    بعضي اوقات اين رابطه آنقدر غامض و پيچيده است كه ذهنيت شاعر مبهم و ناخوانا به نظر مي آيد. اما وقتي كه در مصراع مكمل پيچش و پيچيدگي زبان مفهوم مي شود، يك تصوير كوتاه، اما بكر آشكار شده كه معنايي ساده دارد:
    
    تمام قدرت مشكي كردگار چطور
    
    درون دايره خال صورتت جا شد؟
    
    تصور كنيد شاعر براي بيان و توصيف يك خال سياه چه راه سخت و درازي (تمام قدرت مشكي كردگار...) را طي كرده تا به زن ـ معشوق بگويد؛ اين خال روي صورت تو عجيب شگفت است. بانوي من! انگار ماه و خورشيد و فلك دست به كار شده اند تا اين خال بخصوص را بر چهره گلگون تو بسازند. درواقع جا شدن تمام قدرت رنگ آميزي شده كردگار «درون دايره خال صورتت...» تعبير و تصوير را دشوار و پيچيده تر كرده است:
    
    لطفا براي شعر كمي تخمه بشكنيد
    
    طوطي ترين مكالمه امروز پيش روست (ص 40)
    
    تمايل و شدت علاقه ارثي زاد به تصويرسازي و كشف مفهوم به واسطه وجه بصري ـ ديداري از نكات قابل اهميت و توجه است. لحن بصري شاعر باعث شده تا تصوير همچون مظهر آيينگي در زبان حلول كرده و متجلي گردد:
    
    من سردم است مثل قناري كه بال زد
    
    از ميله هاي تير به دي هاي برف سرد (ص 16)
    
    و يا... تصاوير پارادوكسي كه در ادبيات صوفيه از جايگاه ممتاز و ويژه اي برخوردار بود، يكي ديگر از دغدغه هاي ارثي زاد است كه با حس آميزي به تناوب تصاوير متناقض و نامنتظره را خلق كرده است:
    
    به زير بال و پرم زرد زرد مي افتند
    
    به روي شاخه شان قارقار مي خندم (ص8)
    
    تصوير، حاصل ارتباط ميان ذهن و عين است كه به سبب بار حسي و بيشتر دروني بودن از حجم و بعد معنا مي كاهد و سمت هايي بيرون از انديشه را برجسته و غالب مي سازد كه به طور طبيعي انعكاس دهنده يك سيستم تقابلي در كاركرد ساخت محتوايي اثر است:
    
    در آب ماهي قرمز لبي تكان مي داد
    
    بهار داخل تنگ بلور جان مي داد(ص 45)
    
    به اين ترتيب، اين دفتر گشاده به واقع و در حقيقت از يك شاعر ايده آلي است و آرمانگرا به نام محمد ارثي زاد با مشخصات و شناسنامه پيش رو حرف مي زند كه نگاهي جدي، اما تلفيق شده ـ تحت تاثير گذشته ـ به غزل در وزن و قالب عروض دارد، منتها جهان را از دريچه اي كه خود به روي شعر گشوده، مي بيند.

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 11:7 ] [ امیرحسین توسل ]

آقای محمد حسین نجفی از ایران (شاعر شعر پنجم) با کسب 26رای به‌عنوان شاعر هفته انتخاب شد و آقایان حبیب حسن نژاد ـ شاعر جوان شهرمان ـ شاعر شعر ششم با 12رای و آقای حمیـدرضا برقعی شاعر شعر دوم با 11 امتیاز در جایگاه بعدی قرار گرفتند. لطفا کلیک کنید: 

[ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ] [ 0:26 ] [ امیرحسین توسل ]

نگاه و نقدی بر مجموعه شعر"سیب تجلی" سروده‌ی وحیــــد حیاتلو

شیوا فرازمند ـ روزنامه ی اطلاعات(ضمیمه ی ادب و هنر) 22/1/1390

"سیب تجلی" مجموعه مثنویی است از شاعر جوان وحید حیاتلو...

این مجموعه شعر در80 صفحه و توسط انتشارات کاشمر در سال 1389 به چاپ رسیده‌است.این مجموعه شامل 19 مثنوی‌ست و در این اشعار، تلاش شاعر برای برقراری ارتباط  مخاطب با شعرها تا حدی موفق بوده‌است.

زبان شعرها به‌روز و قابل قبول است و ازآنجا که مثنوی هنوز مانند غزل در زبان، پیشرو نبوده‌است می‌توان این مجموعه را از نظر زبانی مجموعه‌ی موفقی دانست.هرچند در برخی شعرهای این مجموعه نمایش زبانی کهن را گاه می‌بینیم.

مهم‌ترین نشانه‌ی مثنوی آن است که هر بیت دارای قافیه‌ی جداگانه باشد و از نظر محتوایی برخی معتقد به استقلال ابیات و برخی معتقد به روایت عمودی در آن هستند.درواقع به خاطر جدا بودن قوافی ابیات از هم ، مثنوی راحت‌ترین قالب برای بیان قصه‌ها ، داستان‌های عاشقانه و حماسه‌هاست.اما برخی اشعار غنایی  بدون روایت و بدون بیان داستان هم می‌تواند به راحتی در قالب مثنوی بیان شود که امروزه ما باچنین مثنوی‌هایی بیشتر مواجه می‌شویم.

در "سیب تجلی" هم نمونه‌های شعری این‌گونه وجود دارند و البته مخاطب امروزی چنین مثنوی‌هایی را پذیرفته‌اند و می‌پسندند.

...

تو درون آینه قد می‌کشی

دور من خطی مردد می‌کشی

با نگاهت رعشه بر تن می‌زنی

بی‌تعمد زخمه بر من می‌زنی

...                               خون ستاره/ص11

در این مجموعه در برخی قسمت‌ها دو یا سه مثنوی  پشت سر هم قرار گرفته‌اند که هم وزن و در یک بازه‌ی عاطفی و احساسی هستند که بهتر می‌بود با فاصله قرارمی‌گرفتند .از آنجا که ابیات، مستقل هستند و خطی روایی را دنبال نمی‌کنند ضرورت جدا شدن این دو یا چند شعر اصلا احساس نمی‌شود.انگار که اگر اسم را برداریم شعر بعدی ادامه‌ی شعر قبلی می‌شود.

در این مجموعه  تشبیهات و استعارات خوبی وجود دارند که گاه بدیع و بکر هستند و گاه در جایگاهی بدیع قرار گرفته‌اند."جاده را تن‌پوش رفتن می‌کنی" یا "کسی گلبرگ رویا را نمی‌چید" و موارد خوب دیگر که در اکثر شعرهای این مجموعه وجود دارند...صنایع لفظی اندکی در کارها وجود دارد اما صنایع معنوی تا حدودی در اشعار دیده می‌شود.

علیرغم وجود بسیاری از استعارات و تشبیهات موفق، در برخی شعرها یک یا دومورد ضعف ساختاری و گاه تالیفی را شاهدیم.مثلا  بیت " واژه‌ای در حیرتت گل می‌دهد/یک ترانه هدیه بلبل می‌دهد" در مثنوی دوم به دلیل حذف "به" دارای معنایی نا مشخص شده و این حذف به ضرر بیت بوده‌است.همچنین در بیت "من زسینه‌م خون غیرت می‌چکد/از دهانم آب حیرت می‌چکد" در همان مثنوی ، آوردن ضمیر" من " به ضرورت وزنی بوده و از نظر معنایی به "من" نیازی نیست.

یا:

تنم تسخیر یک رویای واهی

و آهی می کشم از پشت آهی

                                  به من چه...؟/ص26...ص28

که شاعر مدنظرش "آه پشت آه کشیدن" است که توالی و تکرار "آه کشیدن" را نشان می‌دهد اما در بیت فوق "آهی" به معنای یک آه ، است و تکرار را از معنا گرفته است.و چند مورد دیگر...

استفاده از قوافی بدیع در بسیاری از ابیات نشان دهنده‌ی حضور ذهن خوب شاعر در استفاده از کلمات است. اما در تعداد کمی از قافیه‌ها با اشکالاتی مواجه هستیم.قوافی صوتی در چند مورد اجرا شده که البته امروزه توسط برخی شاعران در بعضی از اشعار کلاسیک اتفاق می‌افتد...مانند:

تو شبیه شعری از متن خدا

یک فرو افتاده از بطن خدا

                                  یک اتفاق شعری/ص57...ص58

لحظه‌ای بشکن سکوت وهم را

بر طرف کن این غم بی‌رحم را

                                   لفظ مجنون/ص14...ص 16

و اشکال کامل قافیه در:

شقایق بغض خود را هدیه می‌کرد

تمام حس خود را گریه می‌کرد

                                سجاده‌های خالی/ص44...ص45

و یکی دو مورد دیگر...

از نظر استفاده از صنایع بدیع و زیباسازی اشعار در این مجموعه به بیت‌های موفقی می‌رسیم...معانی احساسی که بیشتر به صورت ذهنی‌ست و مفاهیم عاطفی و سرشار از احساس در کل مجموعه وجود دارد.استفاده از ضرب‌المثل‌ها و کنایات و تلمیح‌ها خوب و قابل ارزش گذاری هستند...

وقت هم‌آغوشی تیغ و رگم

آمده بالا زتو روی سگم

                             آن روی سگم/ص31...ص34

که گفتم عاشقم صدبار، نشنید

به در گفتم ولی دیوار، نشنید

                             به من چه...!؟/ص26...ص29

دگر یعقوب چشمم نا ندارد

ز مردن ذره‌ای پروا ندارد

                              یعقوب چشم/ص21...ص23

من از آیینه‌ام دلگیر و شاکی

که می‌ریزد به دستم آب پاکی

                           نازشستم...!/ص51...ص53

چند مورد نیز استفاده از بیان محاوره‌ای در اشعاری که به زبان رسمی سروده شده دیده می‌شود که از اشکالات زبانی این مجموعه است."بزار عاشق شوم تا گر بگیرم/بسوزم ساعتی، بلکه بمیرم"... "تفال می زدم با صد تقلب/نبودی توی فالم تو، ولی خب!" از نمونه‌های چنین ایراداتی هستند.هرچند تعدادشان بسیار اندک است و به دو یا سه مورد دیگر محدود می‌شود.

از نظر مفهومی در اشعار این مجموعه احساسات‌  دلتنگی، غربت، تنهایی و هجران دیده می‌شوند وشاعر در اکثر بیت‌ها این احساسا ت را با بیان مستقیم و گاه کنایه و گاه به صورت گله و شکایت بیان کرده‌است...توجه بر برخی مفاهیم عمومی هم در لابلای واگویه‌ها دیده می‌شود.مثلا شعر" سرفه‌ها‌ی خونی" و "جبهه‌ها..." و"سجاده‌های خالی..." و چند شعر دیگر...

وحید حیاتلو شاعر خوبی‌ست  و اگر هنوز می‌خواهد در حیطه‌ی شعر کلاسیک قلم بزند باید به آن توجه بیشتری داشته‌باشد و ساختار سازی‌های موفق‌تری را ارائه بدهد...با آرزوی موفقیت روزافزون برای شاعر جوان ، وحید حیاتلو...

[ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 10:40 ] [ امیرحسین توسل ]

« درباره ی زبان مـــــردم  آذربایجان » نوشته ی دکتر محمّد امین ریاحی را  می خواندم .نمی دانم چرا ، امّا

ریاحی در همه یا بخشی از هر نوشــته اش گویی خود را ملـــزم می داند به « تُرک و زبان ترکی» بتازد . در

همین مقاله آورده است :

« نویسندگان متعصّب ترکیـه بدون هیچ دلیل ادّعا می کنند که زبان مردم آذربایجـــــــان و سرزمین های مجاور ،

از روز ازل ترکی بوده است. امّا چه جوابی دارنـد به این که، در هیچ متنی قبل از صفویه ، بیتی یا عبارتی تـرکی

از مردم آن مناطق دیده نشده. بلکه بـر عکس ، قرائن و اشارت موجود خلاف آن را ثابت می کند.مثلاًبرای قطران

تبریزی (درگذشته 465) وجود یک  معشوق ترک در گنجه معــــمّایی بوده که آن غریبه از کجا به آن شهر افتاده

 است و می گوید:

ای تُرک ! به گنجــــه از کجا افتادی؟         کاندر دل و جان من فکنـــــــدی شادی

یک بوسه مرا به مستی اندر دادی          ای تـرک ! همیشه مست و خرّم بادی

خاقانی شروانی هم از ترکان به صورت عنصر بیگانه ای یاد می کند:

رسم ترکان است خون خوردن ، زِ روی دوستی        خون من خورد و ندید از دوستی در روی من   

از این شواهد در متون نظم و نثر فراوان است ...»

در این مجال فقط به تحلیل شعر خاقانی می پردازم و پاسخ بخش اوّل را به فرصتی دیگر وا می گذارم :

بیت بالا از این غزل عاشقانۀ خاقانی نقل شده است :

تُرک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من      گر نگــــــــه کردی به سوی من ، نبردی سوی من

من بخایم پشت دست از غــم که او از روی شــرم      پشت پای خویش بیــــــــــــــــند تا نبـیند روی من

رسم تُــــــــرکان است خون خوردن زِ روی دوستی      خون من خورد و ندیــد از دوســـــــتی در روی من

بس که از زاری زبانـــــــــــم موی و مویـم شد زبان      کو مرا کُشت و نیــــــــازرد از بـرون یــک مــوی من

تُرک بلغاری است قاقـــــــم عارض و قنــــــــدز  مژه      من که باشــم تا کمـــــــــان او کشــد بازوی من

تا ز دستم رفت و همـــــــــــزانوی نااهلان نشست      شد کبــود از شانـــــــــــــۀ دست آینــۀ زانوی من

بوی وصلــــــش آرزو می کــــــردم ، او دریافت گفت      از سگانِ کیست خاقــــــــــــانی که یابد بوی من.

ابتدا به شرح ابیات می پردازیم :

1ـ سن سن : تویی تو ، تو تو . در ابیات دیگر گوید :

نایب تنگری تویی ، کرده به تیغ هندوی           سنقر کفر پیشه را سن سن گوی تنگری

کو شه طغان جود که من بهــــر اتمکی           پیشش زبان بــه گفتن سن سن در آورم

توسن خوی: ناآرام

سو در مصراع دوم ؛ اوّلی در معنای طرف و دوّمی در معنای نور و روشنایی استعمال شده است .

2ـ خاییدن : جویدن . پشت دست خاییدن : پشیمان شدن و حسرت خوردن. حسرت می خورم کــه یار از

روی شرم ، به پشت پای خود می نگرد تا نگاهش به روی من نیفتد.

3ـ بیت سوّم که تأکید این نوشــــــــته بر آن مترتّب است اشاره دارد بـه رسم خون خوردن تُرک ها در قرون

ماضی ، به منظور پیمان محکم بستن. در ابیات دیگر از خاقانی می خوانیم :

خون خوری ترکانه ، کاین از دوستی است           خون مخور ، تــــــــــــرکی مکن ، تازان مشو

خونم همی خوری که تو را دوستم ، بلی            تُرک این چنین کند که خورد خون به دوستی

خاک توأم مرا چه خوری خون بـه دوستی            جان منی مــــــــرا مکــش اکنون به دوستی

و گاهی با عنوان خوردی ترکان و خورد ترکانه به رسم خون خوردن ترک ها اشارت دارد:

گه گهی خوردی تـرکان طلبند         که همه در رخ تـــرکان نگرند

خورد ترکانه عجب می سازند        هندویی دو که مرا طبخ گرند

ندید از دوستی در روی من : از روی دوستی به من توجه نکرد.

4ـ موی شدن زبـــان : کنایه از بسیار گفتن ، مانند : مــــوی در آوردن زبان.و در معنی لاغر شدن هم آمده

 است.

از ناله و زاری، زبانم مانند مو باریک شد و هر سر موی من زبان درآورد.زیرا یار مرا با جفای خود کشت و در

نظر مردم انگار سر مویی مرا آزار هم نداده است .

5ـ بلغاری: اهل بلغار .پوست بلغار و زیبارویان بلغار در ادبیات فارسی شهــــــــره اند.(معین) قاقم: حیوانی

گوشتخوار از تیره ی راسو که پوستی بغایت سفید و گرم دارد و بزرگان پوشند.در دیوان خاقــــــــانی مظهر

سفیدی است.  قُنـــــــــدُز: نام ولایتی است نزدیک به ظلمات و نام جانوری شبیه به روباه، بعضی گوینـــد

جانوری است شبیه به سگ و در ترکستان بسیار است ، و بعضی دیگر گویند سگ آبی است و کنایـــــــه

 از شب تاریک باشد . چه قنـــــــدز شب، سیاهی شب را گویند(برهان قاطع). در ادب فارسی مظهـــــــر

سیاهی است .

کمان : استعاره از ناز معشوق .

معشوق ترک زیباروی بلغاری من چهره ای بغایت سفید و مژگانی سیاه دارد، و من ناتوان تـــــــر از آنم که

نازش را بکشم و دلش را به دست آورم.

6ـ شانه ی دست : انگشتان دست به دندانه های شانه تشبیه شده است.

وقتی یار مــرا ترک کرده ، همنشین نااهلان شد، از کوفتن دست ، زانوی آینه کردارم را کبود کردم.

7ـ بوی اول : اثر و ردّ و نشان . بین بو و سگ ، ایهام تناسب وجود دارد.

راستی، ریـــــــــاحی چگونه از بیت سوّم غـــزلی عاشقانه ،که در شکایت از جفای معشوق به رسم پیمان

بستن ترک ها در سـده های گذشته اشارت دارد ، استنباط  می کند که خاقانی ، تــــــــرک ها را عنصری

بیگانه می خواند؟! آیا جز این است که وی، مغــرضانه پیـــهِ گــــــرگ بر پیراهن خوانندگانش می مالد و آنها

را یک مشت بی سواد می داند که حرف های او را چون وحی مُنــزل ، بی چون و چـــــــــرا می پذیرند؟! یا

آگاهیِ غیرقابل اعتـــــــــماد وی در حدّی است که حتّی از درک و فهم معنا و مفهوم یک غـــزل ، آن هم به

این آسانی ،روانی و سادگی در می ماند؟!

[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 12:15 ] [ امیرحسین توسل ]

دارد بهــار عاطفه پاييز مي‌شود

      استاد اکبر اکسیر

 روزنامه ی اطلاعات ـ ویژه نامه ی ادب و هنر

 سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 - 12 جمادی الاول1431 - 27آوریل2010

 شماره24735 ـ ص ۶

 نيما يوشيج، پيشگوي فيلسوف در زماني كه هنوز شعار دهكده جهاني مك لوهان جهاني نشده بود و اينترنت و ابررسانه‌ها را نديده بود، فارغ از انفجار اطلاعات و جهان رسانه‌ها حرف‌هاي همسايه مي‌نوشت و به آيندة شعر فارسي نظر داشت. او در جايي گفته بود: «از يك دهكوره هم مي‌توان جهاني شد» و اين سخن نيما امروز به حقيقت پيوسته است. اين سخن اميدبخش نيما چراغ راه شاعران جوان شده و شعر معاصر از وراي سال‌ها به امروز رسيده و اگر هنوز جهاني نشده باكي نيست. باش تا صبح دولتش بدمد!

 *

اگر تهران را مركز ادبي ايران بناميم، شاعران تهران‌نشين حق دارند خود را تيول‌دار شعر معاصر بخوانند. چرا كه اگر حركتي بوده، تحولي ايجاد شده و رشدي در حوزة شعر مشاهده مي‌شود، همه را مديون جماعت مركزنشين هستيم. شاعران شهرستاني در اين بين پيشمرگان شعر محسوب مي‌شوند. چرا كه يا ناتمام مي‌مانند يا در جست و جوي نام تهراني مي‌شوند و شهرستان را با تمام مشكلات و محروميت‌هايش فراموش مي‌كنند.

اگر آمار دقيقي از شاعران و گردانندگان نشريات ادبي و ناشرين مجموعه شعرهاي تهران‌نشين داشته باشيد، متوجه خواهيد شد كه نود درصد آنها خود شهرستاني بوده‌اند كه به مرور زمان «بچه تهرون» شده‌اند و ديگر وقعي به شاعران شهرستاني نمي‌گذارند. اگر سردبيرند، به تلفن آنها جواب نمي‌دهند. اگر ناشرند، كتابشان را چاپ نمي‌كنند و اگر هنوز شاعر مانده‌اند،‌ شهرستاني بودن خود را انكار مي‌كنند. اينجاست كه شاعر جوان شهرستاني يك عمر تحقير مي‌شود و اگر نهادهاي فرهنگي محلي نيز حمايتشان نكند، به كلّي از هرچه شعر و شاعري است متنفر مي‌شوند. اگر در تهران مؤسسه‌اي با امكانات دولتي شروع به چاپ كتاب شعر مي‌كند، اول سراغ دوستان و آشنايان مي‌رود، بعد اگر حوصله و بودجه‌اي باقي ماند، شعراي شهرستاني را به ياد مي‌آورد. آنهم افراد سفارشي را.

 در 10 سال گذشته نشريات وزين ادبي با توجه به خريد معاونت فرهنگي به كتابخانه‌ها و ادارات ارشاد مي‌رسيد و اعضاي انجمن‌هاي ادبي را با اخبار و آثار روز ادبي آشنا مي‌كرد كه الحمدلله آن هم قطع شد و تنها كورسوي اميد شهرستاني‌ها به خاموشي گراييد. ماهنامه‌هاي ادبي به طرق مختلف، بويژه عدم امكانات مالي تعطيل و يا به سالنامه بدل شدند و به جز چند نشريه خصوصي و نيمه دولتي و دولتي، ديگر خبري از مجلات ادبي نيست. از بين شاعران شهرستاني، آنها كه مسلح به رايانه هستند با وبلاگ‌نويسي و نشر الكترونيكي توانسته‌اند همديگر را در چهارگوشه ايران رصد كنند و آنها كه داراي چنين امكاناتي نيستند، در انجمن‌هاي محقر ادبي ولايت خود به مرور شعرهاي خود مشغولند و از ماهيت شعر امروز ايران و جهان بي‌خبر مانده‌اند.

 *

حضور شاعران پرشور انجمن ادبي شمس شهرستان خوي در آستارا فرصت مناسبي بود جهت آشنايي با شاعران جواني كه يكپارچه شور و شوق بودند، اما دريغ از واگذاري يك اتاق يا يك سالن كوچك جهت اين عزيزان. «حبيب حسن‌نژاد» شاعر و مسئول انجمن ادبي شمس، شاعر وارسته و دردمندي بود تشنة حرف‌هاي تازه با مجموعه شعري كه بوي شهرستان داشت: «بهشت به جهنم»... با غزل‌هايي رشك‌انگيز كه خبر از شاعري خوشفكر داشت.

تلاش بي‌وقفه جناب حسن‌نژاد، چراغ شعر را در شهرستان خوي روشن نگهداشته است. او مشوق خوبي براي شاعران جوان اين شهرستان به حساب مي‌آيد و اي كاش نهادهاي فرهنگي، بويژه اداره ارشاد خوي، قدر حسن نژادها را بداند و به فعاليت‌هاي ادبي اين جوان دل شاعر بها بدهد تا انجمن ادبي شمس، شاعران بزرگي را در آينده داشته باشد.

 *

در مجموعه شعر «بهشت به جهنم» با نوعي از غزل امروز مواجهيم كه به شعر اجتماعي معروف است. شعري دردمند و متعهد به حرمت انسان معاصر. شعري كه با انسان قد مي‌كشد و فريادگر آينده‌اي روشن است.

 كم كم تمام قصه غم‌انگيز مي‌شود

 دارد بهار عاطفه پاييز مي‌شود

 در ما غرور خسته يك قوم سر بدار

 قرباني قساوت چنگيز مي‌شود

 حس مي‌كنم كه سايه پشت سر تو نيز

 شكلي شبيه خنجر خونريز مي‌شود

 از تيشه چاره سازتر اما نمانده است

 شيرين دوباره قسمت پرويز مي‌شود

 زندانيان زندگي دشنه و دليم

 وقتي ز عشق و عاطفه پرهيز مي‌شود

                                      (ص 24 كتاب)

 *

* مروري بر شعرهاي اين دفتر، حبيب حسن‌نژاد را شاعري رو به رشد نشان مي‌دهدكه براي رسيدن به زباني مستقل مي‌كوشد. او پيله غزل را براي پرواز انديشه‌هايش تنگ مي‌بيند و مي‌خواهد به فضاهاي تازه‌اي در شعر امروز برسد. او حرفي براي گفتن دارد. اين را تأكيد مي‌كنم كه او اگر بپويد و بپايد، صداي زخمي گلوي تغزل خواهد شد و جاي خالي منزوي‌ها را پر خواهد كرد. با حمايت خود، او را به ادامه راه دلگرم سازيم تا انجمن ادبي شمس خوي، شاعران خوشفكر و گرانقدري را به جامعة ادبي ما تقديم نمايد. حبيب حسن‌نژاد از اين هم بالاتر خواهد نشست. اين نام را به خاطر بسپاريد و اين رباعي تلخ را به خاطر:

 هر جاي زمين جنازه، هر جا مُرده

 دنيا: نفس بُريده، در جامرده

 شاعر اما هنوز بالا مي‌رفت

 از شانة واژه‌هاي در ما مرده

[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 23:12 ] [ امیرحسین توسل ]

پشت میز کافه . سرگرم بازی شطرنج. حال و روزِ شاعری که تا شعری می خواند در ذهن ات رسوب می کرد.

ـ شعر تازه چه داری؟

تلخ می خندد :

ـ مدّتی است که ستاره ی قلم را نحس می دانم. شعر را  ول کرده ام . و زندگی را مات می شوم .

پکی به سیگار می زند و دودش را می بلعد. نمی دانم چرا شاعری چون او وقت خود را نه وقف سرودن ؛ که به کُشتن نشسته است.

همبازی هنرمندش ، دست کمی از او ندارد :

ـ شرمنده . حال و حوصله ی حرف زدن ندارم . برایم دعا کن.

یاد نویسنده ای دیگر می افتم . در یکی از هفته نامه ها قلم می زد. خوب می نوشت. قلم خوبی داشت. از خوی ، شمس و مولوی با عشق تمام سخن می زد . مصاحبه می کرد. بی پروا نقد می کرد و...

زنگ می زنم ... موبایلش همیشه خاموش است. دوستم می گوید : مرگ خاموش می رود که او را هم درو کند . در خود فرو می ریزم . دریغا این بلای خانمان سوز پیش تر نیز داس خود را با درو کردن واقف ، وفا ، دیبا و ... تیز کرده بود. هنرمندان قَدَری که قدر خود را آن گونه که باید... ساقه ی جوان شعر که سیگار به لب دارد حرفم را ناتمام می گذارد: می دانی ، شیشه از کتاب ارزان تر  است ؟!

همراه من که دستی در نوشتن دارد با عجله از من خداحافظی می کند . می گوید باید دنبال خانه ی اجاره ای بگردد . صاحب خانه جوابش کرده است ...

کمی آن طرف تر از ما ، هنرمند خوش مشرب و پر طنز ، نام آشنای تئاتر و تلویزیون ، حاتمی ، دو کلیه ی خود را از دست داده است. خنده روی لب های او و خانواده اش خشکیده ، امّا همچنان به خنداندن مردم دلگرم است... و دریغا که هیچ ذیجودی کک اش نمی گزد و هیچ نهاد مسؤولی به فکرش نیست.

دنیای سرد و هراسناکی ست . « اورین » تیتر می زند : « خسرو» ، خبرنگار خوب و پیشکسوت ما بیکار شد ... امنیّت شغلی که شعارش را می دهیم !!!

                                  راستی ! آقای «حسن زاده» ، روز خبرنگار مبارک !

پشت میز کافه در خود فرو رفته ام . صدای شجریان و ناله ی کمانچه جگرگاه سکوت را می درند و مرا به خود می آورند :

داد و بیداد از این روزگار

دلا خون شو و خون ببار

به دشت و به هامون

                          ببار...

[ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 14:3 ] [ امیرحسین توسل ]

شعر ، علی رغم همه ی شعارهایی که برایش سر می دهیم ، مهجورترین و غریب ترین موجود روزگار ما و شهر ماست. چه بسا اشعار ارزشمندی که باید بمانند ، به راحتی فراموش می شوند و از بین می روند ؛ و مُشتی یابس که از اعتبار ادبی ـ هنری بویی نبرده اند ، گُل می کنند! روزگار غریبی ست ، نازنین!!

نگارنده ـ بی که ادّعایی  داشته باشد ـ مطالبی را درباره ی شعر امروزِ ولایت خود تقدیم می دارد.

شعر در ولایت ما بر سه دسته است :

سُنّتی : در این نوع شعر که با زبان فاخر بیان می شود ، تقلید بر ابتکار می چربد . آن چه هست نه درافکندن طرحی نو ؛ که رعایت قراردادهای صوری و هنجارهای ثابت بلاغی است. شاعر سنّت گرا ، صنعت گرا ست و در استعمال صنایع و آرایه ها استاد. هنوز به نظام نشانه ها و روابط سنّتی در شعر پای می فشارد . واژه های او  همان واژه های شاعران متقدّم است که در سده های ماضی به کار برده اند و انواع و اقسام روابط شاعرانه را میان شان برقرار کرده اند. شاعران سنّتی کار دشواری پیش رو دارند. زیرا باید قدرت شعری شان به قدری باشد که بتوانند رابطه های شاعرانه ی بدیعی میان واژه ها دست و پا کنند و کارکرد تازه ای ارائه دهند . وگرنه کارشان برای رسیدن به شعر دشوارتر می نماید. راز این که شعر سنّتی در مواردی ، بیشتر نظم است تا شعر ، در همین نکته نهفته است . البتّه نظم به معنای واقعی . یعنی انسجام و استحکام کلمه و کلام ، نه قافیه و ردیف سرِ هم کردن .

این نوع شعر در ولایت ما با نام زنده یاد « محمّد آقاسی» گره خورده است. پیرمرد نازنینی که در شعر « دانش» تخلّص می کرد . و استاد شهریار  او را این گونه می نوازد : « غزلسرای لطیفی ست در خوی ، آقاسی ...» .وی در سال 1296 به دنیا آمد و در سال 1379 بدرود حیات گفت. بیشتر در قالب غزل و مثنوی کار می کرد و کلیّات خود را در زمان حیات به زیور طبع آراست. از اشعار نغز اوست :

لب تو خواند فسونی و در شراب دمید             

شبانه از درِ میخانه آفتاب دمید

ببند روزنه ی خواب را به مردم چشم              

چو آفتاب مِی از ساغر شراب دمید

کشید ترمه ی مهتاب روی سرمه ی شب            

چو ماهِ رویِ تو از گوشه ی حجاب دمید

به یادبود گل روی گونه های تو بود

که بوی غنچه زِ پیراهنِ گلاب دمید

دل شکسته ی ما را به پیچ و تاب افکند

صبا که بر سرِ زلف تو پیچ و تاب دمید

خوشم به عشق که با آن دَمِ فسونکارش

به ضعف و سُستی من ، مستی شباب دمید

نشان ز سستیِ عهد گریزپای تو داد

به روی آب چو نیلوفر حباب دمید

مشو فریفته ی لطف دوستان « دانش»

تجلّیِ سر آبی ست کَز سراب دمید

نـو : تا نیما ، اسطوره ی بی آلایش طبیعت ، آب در خوابگه مورچگان ریخت ، شعر از تاریک خانه ی دربار و پستوی دنیا زدگان به در آمد و جامه ی نو بر تن کرد و در جامعه راه افتاد و دلربایی کرد. شعر نو در ولایت ما نیز با زنده یاد « جمشید واقف » بالید . واقف در شهری که ریل ندارد ، قطاری را ـ البتّه ناخواسته ـ به حرکت درآورد که سر ایستادن ندارد. اگرچه نه آقاسی کاملاً سنّتی است و نه واقف کاملاً نوگرا . شعر آقاسی گاه آن چنان نو و مدرن است که در ردیف سنّت نمی گنجد و شعر واقف گاه آن چنان سنّتی  است که گویی پاک فراموش می کند که : چرا نیما بر گُرده ی سنّت قد راست کرد و تبر بر پیکر این سنگواره فرود آورد.

واقف در سال 1316 به دنیا آمد. تحصیلات خود را در خوی و تبریز به پایان برد. و در سال 1337 به شغل پُر درآمد معلّمی روی آورد. در سال 1345 به اخذ مدرک لیسانس ادبیات فارسی نایل آمد. واقف از سال 1334 شعر را با غزل آغاز کرد و بعد ها به شعر نیمایی روی آورد. آثار او عبارت اند از: رقص یاد، از آغاز تا فرجام ، غریب ، نامه های عاشقانه ی یک شاعر، بر دروازه های فردا و از تهی سرشار. وی در سال 1365 دارفانی را وداع گفت . از اشعار نغز اوست :

سیمرغ !

مسند نشین قلّه ی افسانه ساز قاف

آن جا که پای رهگذری بوسه ای نریخت

آن جا که جز تو هیچ پرنده گذر نکرد

 

شاه ِ پرندگان

پرورده ی صداقت و آزادی ِ قرون

ای آشنای خلوت ماه و ستارگان

دانای روزگار

پروردگار چاره گر زال قهرمان

زان آشیان گمشده در موج ابرها

گاهی به خاکدان زمین هم نگاه کن

 

این جا

این پهن دشت ِ بی گل و بی سبزه ی خدا

دیری ست عرصه ی جَوَلانِ کلاغ هاست

هر قهرمان به سنگر خود ، غرقِ خون خویش

دردا و حسرتا

یک پهلوان نمانده در این عصر داغدار

این عصر بی حماسه ی آلوده با فریب .

 

سیمرغ !

پروردگار چاره گر زال قهرمان

دانای روزگار

زالِ دگر بپرور

تا رستم دگر

 از نسل او درآید و جادو شکن شود.

 شعر سیمرغ ، از زیباترین شعرهای واقف است . امّا نـــــه آن گونه که در نوشته ی یکی از همشهریان ، « شاهکارِ قرن» به شمار آید!!

؟ : گونه ای که نام شعر دارند و نشان شعر نه . و امروز که ـ المنّة لله ـ  کرکره ی نقد پایین کشیده شده و سنّت ناپسندیده ی تعارف و رودربایستی کار دستمان داده است ، آثاری در ولایت ما به زیور طبع آراسته اند که اعتماد به نفس نویسنده و ناشر آن ما را دچار حیرت و شگفتی می سازد!!!!! 

[ پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 ] [ 10:47 ] [ امیرحسین توسل ]

 

به بهانه ی برگزاری نمایشگاه کتاب ! در سالن اداره ی ارشاد ـ تنها اداره ای که در دارد و دیوار ندارد ـ

وقتی اهل کتاب و دیار کلمه ای ، عشق پرسه زدن در میانه ی کتاب ها و تن در دادن به وسوسه ی برباد دادن پول تو جیبی برای خرید کتاب ، دو دستی یقه ات را می چسبد و تو را تا « نمایشگاه » با پای سر می دواند !

نمایشگاه ، محلّ دیدار با تازه های نشر ، نویسنده ، نقد و بررسی کتاب و ... است . آن هم در شهری که به روز شدن کتابخانه و کتابفروشی های شهر در افق محال است. امّا مگر یادت نداده و در گوش ات مدام نخوانده اند که : « آرزو می خواه لیک اندازه خواه .»

*

وارد نمایشگاه می شوی . لام تا کام حرفی نیست. جز فروشنده ،  ذیجودی نیست.کتاب ها را تماشا می کنی : دیوان حافظ ، سعدی ، شمس ، شاهنامه ، مفاتیح الجنان ، آداب ازدواج و همسرداری ، درباره ی شیطان ، جنّ و ... از این دست کتاب ها که در کتابخانه و کتابفروشی های شهـــــــــــر خاک می خورند! و نمایشگاهی تقریباً دایمی در مرکز شهر به عرضه ی این  نوع کتاب ها  سرگرم است !

*

روزگاری بیهقی گفته است : « هیچ کتابی نیست که به یک بار خواندن نیارزد » امّا در روزگار ما چنین فرصتی در اختیار نیست .

و تو در می مانی با مشتی سؤال  بی جواب که : هدف از برگزاری این گونه ی نمایشگاه ها چیست ؟ آیا رویدادی این گونه ، آمار کتابخوانی  را ارتقا می بخشد؟  و...

*

ناچار سرت را بر می داری  و از نمایشگاه ، دست از پا درازتر دور می شوی و با خود می اندیشی که :

            نمایشگاه با فروشگاه فاصله دارد . به  قدر فاصله ی تپّه ماهورهای خودمان با البرز .

[ شنبه نهم مرداد 1389 ] [ 13:51 ] [ امیرحسین توسل ]
سلام ... برمی گردم .
[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 11:0 ] [ امیرحسین توسل ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ـ نقل مطالب این وبلاگ در مطبوعات جز با کسب اجازه ی کتبی و ذکر دقیق منبع غیر قانونی بوده و هر گونه حقی برای پیگیری های حقوقی در این خصوص ،برای نویسنده ی وبلاگ محفوظ است .

- هرگونه کپی برداری یا نشر مجدد در اینترنت (به غیر از لینک مستقیم) از آثار این وبلاگ ممنوع است.
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت